انجمن ادبی عارف خراسان شمالی ....بجنورد

انجمن ادبی عارف بجنوردی : شعر و نقد ادبی

انجمن عارف بجنوردی
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی: سمیرا سلیمانی مطلق ،صفیه کوهی ،مهرداد اسماعیل نژاد ،منیژه درتومیان

 

http://www.folder98.com/images/49847181928141115255.jpg

 

 

 

 

http://www.folder98.com/images/09032260921189358046.jpg

 

آقای ارغوان:

خواب   مردی نا  گهان در کوچه ها تعبیر شد

 هرکه بود،  او هم، اسیر  دست این تقدیر شد

 

 

خنجر تقدیر، دست از آ ستین ،بیرون کشید

  مرد بیچاره، فدای زخم  این ،شمشیر شد

 بس که، از اطراف ، اوتحت فشارو زور بود

 لا علاج، از زندگی، یک باره اوهم سیر شد

هر چه، دستاویز، در اطراف خود می دید ا و

 می گرفت او، با تمام خشم، اّما  دیر شد

 لیکن از بس ،بیوفایی دید ،از این روزگا ر

 

 از غریب و، آشنا، آن لحظه او دلگیر شد

 باز هم، بعد ازتقلّا وتلاشش ،ناگها ن

 

 بی گمان، آسیمه سر ، او در غل و زنجیر شد

 عاقبت ،از اجتماع ظالم و بی محتوا

 رانده شد، با ارغوان او در زمان تکثیر شد

 

 

 

 

http://www.folder98.com/images/94357732722573222310.jpg

 

 

آقای سیدمهدی نژادهاشمی :

 

عابری گم کرده راهم در خیابان ِ خودم 
می گذارم بعد از این سر بر گریبان ِ خودم
دلهره دارم از این شهری که با هر زیر و بم 
خشت ، خشتم را کُند یکباره ویران ِ خودم 
دوست دارم جادِه باشم دست ِ کم با من بیا...
تا نباشم شوره زاری مست باران خودم 
آسمان دارد هوایی می کند بال ِمرا
بگذرم از دام ِ پهنِ سینه چاکان خودم 
عشق هم بازیچه ای چون سنگ در دست غم است 
تا بیندازد مرا چاه ِ زنخدان ِ خودم 
.
نا خدایان را خدایی می کند چشمان ِتو 
مانده ام موسی شوم یا اینکه چوپان ِخودم 
خط پایان ِ مرا بگذار کافر کیشی ام !
یا بمیران آخر عمری مسلمان ِ خودت

 

http://www.folder98.com/images/69622077913247526679.jpg

 

 

 آقای سجادی

 

 

 

http://www.folder98.com/images/55833432280802147786.jpg

 

 

 آقای جوینی 

 

 

http://www.folder98.com/images/69722628259204272636.jpg

 

 

خانم سوسن قاسم آبادی:

 

////////////

بیابان بود و کوه در پیش رویم

تمام عمر را در جستجویم

تمام عمر را بی تو سپر شد

دلم جولانگه هر رهگذر شد

بیابان بود و درد بی تو بودن

رباعی ها، غزلها را سرودن

بیابان بود و کوه با دو عصایم

طنین انداز درد بی دوایم

دوتار بخشی و اله مزارش*

هوای گریه دارم در کنارش

له یاره له، له یاره له، له یاره

دیسا بخشی لِخِن اَله مَزاره**

رضا یزدانی

//////////

دو شاخه گل طلبت ، ای گل همیشه بهار

دوبوسه نیزکنار دو شاخه گل بگذار

ببخش خالی دست مرا به این دل پر

که از چهار طرف کرده عشق بر تو نثار

بگو سکوت کنند این پرنده ها ، تو بخوان

بایستند همه رودخانه ها ، تو ببار!

تمام دلخوشی من از این زمانه تویی

بیا و از دل تنگم ببر دوباره قرار

چه خوب و بد گذراندیم قایق " ما" را

از آستانه ی گرداب و ریزش آوار

..........................................

.........................................

...........................................

..........................................

هزار سال دگر بگذرد ؛ بدان ای زن!

که داستان من و تو نمی شود تکرار

منیژه درتومیان

///////////

تویی آن اتفاق که دیر شده

منم آن خاطره که پیر شده

زندگی سفره ای که از من و تو

نچشیده ولیک سیر شده!

 

لحظه هایی که پشت در ماندند

قلب هایی که بی خبر ماندند

شب به یاد تو با تو خوابیدم

بچه هایی که بی پدر ماندند

 

نامه های هنوز در راهم

گریه های خموش بی گاهم

وای اگر آه کال من برسد!

چندمین شق کننده ی ماهم؟

 

قرص های نخورده ی محروم

دردهای نهفته ی مغموم

بغض هایی که مشت یادش رفت

جیغ های خفیف نامعلوم!

 

من به جنسیتم بدهکارم

من به جنسیتم بدهکارم

من به جنسیتم..ستم...ستم

پشت هم در مدار تکرارم

 

وای از این لحظه های لامذهب!

این عرق های سرد بعد از تب

تخت های بزرگ تک نفره

سوژه های داغ عصر مطب!

 

ساعت عبور تند نفس

فکر جان دادن بعید مگس

حکممان حبس اختیاری بود

زندگی پشت راه راه قفس

 

قول های همیشه یادم رفت

فحش هایی که بر نهادم رفت

آبرویی که اعتبارم بود

مفت و ارزان به باد دادم رفت!

 

گیج و منگم بیا بخوابانم

بی خیال سگ نگهبانم

این خمار شبانه را بشکن

می بده!

دف بزن!

برقصانم!

 

فهیمه حسین زاده

///////////

چهار راه 

 

چهل در

چهار صد پنجره 

از هر طرف که بروی 

از هر دری که وارد شوی 

یا هر پنجره که بگشایی 

... 

‏۴راه 

‏۴0در 

00‏۴پنجره 

تنها یک نقطه  

که می توانی قورتش بدهی 

می توانی قی اش کنی 

تنها یک . 

اهمیتی ندارد  

سرخ باشد 

سفید 

یا...

 

2


شلوغی خانه

 

نمی توانم پیدا کنم 

فنجانی که پارسال
برایت قهوه آوردم
وقتی چای را بهانه کردی
 برای رفتن
باید روانشناسی بخوانم
یا یک رمان جنایی 
یا...
این ریخت و پاش
حوصله ام را سر بریده است
ملحفه ها را جمع می کنم
از همه چیز

 

از خودم
از تارهای این خانه
که آوازهای غریبی می تنند
آشنایم با پذیرایی
با حال و این راهروی باریک 
که آخرین بار سینه خیز
کشیده شده
این رد خون تا پای تلفن
الو...

 

کوکب توفیق خواه

////////////

پکهای بی دلیل رهایم نمی کنند من را منی که گم شده در اضطرابها

خوابم نمیبرد به خودم فکر می کنم از لابلای وسوسه ی قرص خوابها

خوابم نمی برد ولی از خواب می پرم دستی گلوی سایه ی من را گرفته است

سیگار روشنی که مرا دود می کند پل میزند بگیردم از این عذابها

در خوابهای من کسی انگار بی گدار بایک دهان بسته فقط داد می زند

طرح کوبیسم فلسفه ی سکس روی بوم من را گرفته می کشدم سمت قابها

احساس می کنم شبحی در درون من سوراخهای ذهن مرا فتح کرده است

با کودتای مخملیش سرخ می شوم مثل بنفش وسبز واز این انقلابها

می سرخم آنچنان که کسی حکم می کند محکوم می شوم به همین خوابگویه ها

موشیده لای وحشت بیدار خوابیم در محضر خیالی عالیجناب ها

.

شب همچنان که زل زده در چشم های مندر مرزهای کودکیم خواب می روم

می لولدم به دغدغه ی کودکانه ها- الاکلنگ وسرسره بازی وتابها-

مهرداد اسماعیل نژاد

////////////

قلبم را می چسبانم 

به حفره های پیر زمین

تا سخن از کسی در میان نباشد

من به سنت قشنگ خانه معتادم

روسریم را گره می زنم

من نمی ترسم

من آنقدر بزرگم

که می توانم

با یک بغل آرزو

به پارک بروم

تاب بخورم

و کبودی هر تپش  را

از شانه های آلاداغ بالا ببرم

من نمی ترسم

من فقط معتادم

و استخوان هایم

در مصرف روزانه

به تحلیل نشسته اند.

 

صفیه کوهی

////////

بله درست است

 

شاعر این شعرها خودم هستم

و این هم امضای من است

اما این خانم که در این عکس

دستانش را حلقه کرده دور گردن شما، من نیستم!

اشتباه گرفتید،آقا!

من اصلا موهایم شرابی نبوده

هیچ وقت لنز سبز نداشتم

و این کیف دستی قرمز

هرگز متعلق به من نبوده است

حتما اشتباهی رخ داده

ویک نفر از ما در این عکس، خودش نیست

2-

جایی نرفته ام

همین جا هستم

پشت همین دیوارهای لعنتی

ممنوع الخروجم

وشاید ممنوع الصدا

یا ممنوع التصویر

که هیچ رسانه ای بازتابم نمی دهد

گاهی کنار پنجره های بسته تجمع می کنم

گاهی در اتاقم اعتصاب

بی فایده ست

پدرم به کلاغ ها حق السکوت می دهد

و مادرم

 خبرهای لو رفته را تکذیب می کند

نگرانند چهارده سالگی

از سرم نیفتاده باشد

و ریزش برگ ها در فصلی بعید

بهانه ای شود برای کوچیدنم

آهسته فرو می ریزم

آنقدر آهسته که

ذره ای از غبارم

گلوی کسی را به سرفه نیندازد

و آرام آرام

خودم را

از تمام عکس ها پاک می کنم

از تمام خاطره ها

مثل امروز که خودم را از آینه ...

و تو منجی ساختگی من!

آنقدر نمی آیی که

به این دیوارهای لعنتی

عادت می کنم

مثل ماهی به تنگش

مثل اسیری به اردوگاهش

3-


 

اگر چه

 روی شانه هایم

هیچ ستاره ای نیست

همیشه سربازت خواهم ماند

و آغوشت را

همچون وطن پرستی

وفادار می مانم.

 

سمیرا سلیمانی.

 





 
گزارش انجمن ادبی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

آقای مهدی محمدیان :

 

من وتوغمگین درواگن آخرنشسته بودیم

قطاربه تندی درغروب حرکت می کرد

وماه درپنجره هایش منتشرمی شد

 

*** 

 

بابچه ای احساساتی سروکاردارم که خودم هستم

توراست می گفتی

حالامن رفته ام

وهمه چیزآن طورمی گذرد

که تومی خواستی

 

 dfre_14.jpg

 

 آقای حمیدبراتی:

 
فشنگ ها

 

بدون انگشت سبابه هم شلیک میشوند 

گذشته را ورق بزن حتما

کسی را خواهی یافت

که بگوید جنگ چیز خوبی نیست

چشم هایت را ببند

اسلحه ات را زمین بگذار

خیال کن هیچ اتفاقی نیافتاده است

در سکوتی که از تمام خیابان ها بلند تر است

خودت را به آن راه نزن

دیگر فرقی نمیکند

میلاد مسیح باشد

یا عید قربان

یا نوروز

برای کودکان قحطی زده آفریقا

و جنگ زدگان فلسطینی

چشم هایت را باز کن

سلاحت را زمین بگذار

جنگ چیز خوبی نیست

حتی اگر دفاع مقدس باشد

***

 

نه

 

برنمی گردد

حتی

اگر

یک دریا التماس پشت سرش بریزی

زنی

با چمدان خاکستریش

در ایستگاه

در ازدحام  مسافران

لعنتی

قطار ها تنهایی را نمیفهمند

 

my_4.jpg

 

خانم نازنین یداللهی:

می ترسم

 

موریانه ها

خواب هایم را نیمه جویده

رها کنند

و اشک ها

بیداری ام را

نیمه تاریک...

باید برای فراموش کردنت

دست هایم را

به باد بسپارم

تنم را

چشم هایم را

و این طوفان

مرا به روزهای قبل از تو

باز می گرداند

 

kki_13.jpg

 

آقای کاوه حیدرزاده :

 

اگه سرخ تن من، از زخم عشق تو بود

 

همیشه اندوه تن، واسه من شعری سرود

همیشه این تن پاک، زیر پاهای تو بود

مثه دنیا مثه خاک، همه دنیای تو بود

درد من از خودمه، منو آتیش می زنه

سرخی خون تو رگام، همه از درد منه

زیر بار سایه ها، وقتی که خم می شدم

تو به دادم نرسید، وقتی در هم می شدم

وقتی که کم می شدم، ازتو این دنیای سرد

دست تو شفا نداد، به تن این کوه درد

بغض سرخ لحظه ها، تا ابد با دلمه

ریشه ی ناباوری، توی آب و گِلمه!

زخمه های تو هنوز، هرجا هستم با منه

سرخی خون تو رگام، منو آتیش می زنه

عادت منوغزل، تو رو فریاد زدنه

سرخی غم تو تنم، منو آتیش می زنه

فرصت بودن من، مثه پرپر شدنه

شعله های سرخ تن، منو آتیش می زنه

زخم خوب خنجرت، واسه من یه پیرهنه

جای زخمت رو دلم، منو آتیش می زنه

 

 

mh_50.jpg

 

آقای سیدمهدی نژادهاشمی :

 

 

دلش خوش است به فردای بهتری که ندارد

به بالهای رهای سبک پری که ندارد

پرنده نیست هرآنکس که در محاق دل ِ خود

هنوز زل زده بر سینه ی دری که ندارد

به جنگ یک طرفه می رود بدونِ توجه

به پشت گرمیِ انبوه لشکری که ندارد

چه فرق می کند امشب به خویش ماه ببالد

پلنگ را بکشد سمت معبری که ندارد

شبیه سیب نچرخد هزارسکه شانسی

که دل سپرده به آن روی دیگری که ندارد

دلش خوش است که نامش پرنده است پرنده !

وپرت می شود از اوج باوری که ندارد

.

دلت خوش است پرنده ، پرنده نیست از این پس

که جان به در ببرد پشت سنگری که ندارد

سید مهدی نژادهاشمی


از هواپیما که می پرم 
سقوط آزاد می کنم 
پایین رختخواب 
وقتی 
تونیستی

////


دیگر هیچ وقت به هیچ کس اعتماد نمی کنم 
به تو دست دادم
نبضم را 
نگاهت را 
ترسیدم

دزدیدی
با این همه 
هنوز هم....

////

روزی هزار بار 
باخودم خداحافظی می کنم 
وقتی رفته ای

////

از توفان که گریختم 
قایقم با خاطرات بهم خورد 
در عین غرق شدن هم 
عاشقت بودم

///

تمام روز 
ازکرمان تا مشهد را خوابیدم 
اتوبوس بالش من شد 
جاده ها تخت خواب
سپیده دم را روی سرم کشیدم

خواب از سرت نپرد 
هنوز هم 
به سمت آرزو هایت می آیم

///

بند نافی که گره زده اند 
حالش خوش نیست
نه دوباره باز می شود 
نه بسته 
تنها روحی 

دهان به دهان می چرخد
بی آنکه 
این گره ِ کور 
کسی را 
شفا بدهد

///

نخی سیگار
می تواند
به بهمنی ختم شود 
اگر 
منتظر کسی باشی 

که نمی آید 

///

به ته مانده ی سیگار نگاه می کنم 
یاد 
جنگل گلستان می افتم 
شباهتی به درختان ارس ندارد
مرغ های دریایی

صدفهای آرام
یا حتا مترسک ، نیست
بوی تعفن 
باقی مانده ی جنگلی دیگر
سیگار را روشن می کند
حالم 
اصلن خوش نیست

////

پژو پارسی واژگون
زنی کنار جاده
مردی ...
این جاده را دوست ندارم
طوری تند می پیچد

که زندگی معنایی ندارد
من هم 
همین حس را دارم

///

این روزنامه را 
تنها 
باد می خواند 
حس خانه ای جن زده را دارم
که برای فروش 

آگهی کرده اند 

////

پنجره ای نیمه باز 
ذهنی نیمه بسته 
پلکی میان خواب و بیداری 
تو را 
ساعت پنج بعد از نیمه ی غم

قدم زدم 
سُر خوردی 
از نیمه ی چتری که هرگز باز نشد 
به عمق تنهائی
هنوز هم فکر می کنم
کسی باید 
شب را به دنیا می آورد 
تا 
بوف کوری 
دلش به دوستت دارم خوش باشد



8s.jpg
 
 
خانم نسترن مودی

 

mj_59.jpg

 

آقای حاج عباس جوینی

 

j6.jpg

 

آقای علیزاده

 

 

 

dftr_8.jpg

 

خانم نگارداوری :

 

اینجا یک مرداب است

 

به وسعت زندگی هامان

من هر روز عطرت را می پراکنم

برای فرار از بوی گند نای این عشق

و تو .... بیرحم

مرا در این مرداب غرق میکنی با خود

خفه فریاد میزنم

با گلویی مملو از گل ولای سکوت

ومن عجیب حسادت میکنم

به هیات شکل گرفته خود

در رویا

وقتی تمام تو را

به آتش میکشم

         " غروب "

 

dftr_5.jpg

 

خانم رنجبر



 



 
گزارش انجمن
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٠   کلمات کلیدی:
 

 

 

 

 آقای کوهستانی :

 

موهایت راآرام آرام

موجاموج

به سان رودی به آبشاری

پیشانی است

وچشمهایت

همچون اسبی سیاه 

درون من سخت بانگ شیون سرمی دهد

 

 

 

 

 

 http://www.folder98.com/images/90915966806409981418.jpg

  آقای محمدیان:

 

 

آفتاب

کسی را درونش راه نمی دهد

خاموش می ایی

با توری سپید که بر شانه ات

 انداخته ای 

 

 

 

  آقای براتی :

 

 

 

 بی هوا 

سوار بر دوچرخه ی قدیمی

 

دور میشوم

از جنازه ای که

عمیق نفس میکشد

دست تکان میدهد

 بعد

 

پرتاب میشوم

 زمین را خیال میکنم

بودن زنان و نام هایشان

در ملافه ای که رنگ دانه های قرمز را

به خود جذب میکند

###

و  

برای زن کوری که

طبق عادت

هر روز

گل های باغچه را

پست میکند

برای معشوقه ی از یاد رفته اش

دست تکان میدهم

و او همیشه  می خندد

حتی بدون تخیلاتش


  راه می افتم

دور میشوم

از من

از جنازه ای که

 نفس میکشد

دست تکان میدهد

برای

زنی که همیشه میخندد

 

 

 

 

 

  آقای رستمی :

 

ازآن دوردست های می آیم

همیشه بهاررافصل باران می دانند

من که تمام روزهای سال می بارم

اسم مراچه بایدگذاشت ؟

 

 http://www.folder98.com/images/92931534728485061622.jpg

 

 خانم یداللهی  : 

 

حالت تهوع نیمه شب

 حالت تهوع

رویاهایم را

بیرون می ریزد

 خاطراتم

کم رنگ شد اند

 اما هنوز

زنانگی زود هنگام دختران شهر

تیتر اول هیچ روزنامه ای نیست

هیچ چیز اشتباهی نیست

هیچ کس ناقص نیست

درها بیهوده قفل شدند

دیوارها الکی بالا آمدند

دختران شهر

عاشق که می شوند

درها را باز می گذارند

رویایشان  رامی بافند

دور گردن معشوق هایشان می اندازند

 

 

 

 خانم قاسم آبادی :

 

 غار یاغرده          پلته پلته              کوچه ده 

 

بئله باغله کده یم    قل قله ده           قابله مه ده  

 

بخاره کنده ای ...  های هلو       چکرده اورتده  

 

ساده لق حاکمه ده       او   ائوده یو  او سفره ده  

 

"کئچه یو ....         زرکه تو یو...شو ساره یاغ  

 

یا گنم خنکه چئری سیزمه یو  یا شو ترش دراغ  

 

نخود و کیشمیش و قوز                  ائتئ  مزه  

 

پنیر و سبزی و سنگئی چئری ام    خورئی مزه  

 

غارله یم کوبار       او            کوچه ساره یه  

 

یا که دام نن   سییئروده                      قاپه یه 

 

اویان و بویا نه که                      یئر یوخه ده  

 

سیفه ننگ اورته سه یم             چوخ سوخه ده 

 

سو وه شردی    هر و هر         گیلردی      که 

 

قیژی لانده        نمه ده             ایچردی     که  

   

یا قسردی غارلره                    بیر بره     بئز 

 

تا وورئی کله یه یو                   باشه یو    گئز 

  

گا گئرردی بیره ننگ               کوشه     دیشی  

 

جرراوه      یرتقه ده                ریفی      ریفی  

 

بئز که گیلمسدی اونه                      تمام بیره 

 

دنیا مز       ایشقه ده                     آ غ و دیره   

 

گئنسه مز ده    بارده                      یاخشه ایری 

 

ائرگه نودی یوخله قه                   گئری دیزئی  

 

بو همه تجملات                            نئرده یه ده  

 

 ائولرنگ اسبابه یم شو        بایده یو دئوره یه ده  

 

بیر بهی مجمه                       قویرده اورته ده 

 

بارو یوخ آزو چوخ ام                   شو سفره ده  

 

برکت چوخه ده ها                          خدای لقه 

 

ندارم گئرمسده                     هئچ وقت آج لقه 

 

نمه فایده بازاره                          ساتن آلئی   

 

بیر بئره گئرنده                   های ارخه ائدی 

 

"حیفه ده او غارلره سییئردی یو ......." 

   

"حیفه ده ساده لقه    ایتردی   یو........"  

   

"حیفه ده او غارله که عرره ده لن      " 

 

حیفه ده  ایری له که      یاره ده لن     "   

 

شایدم  پیس بنده یئی     خدایه چن؟  

 

گنه گلدم....بالا...له            گنم شو الله یاره چن  

 

ترجمه فارسی 

 

سر خوردن.....لیزخوردن    

 

برف بشدت در کوچه می بارید 

 

کدو هم روی چراغ سه فتیله  درحال جوشیدن بود 

 

ساد گی در   آن   منزل   و آن سفره   حاکم بود  

 کاچی....و روغن حیوانی  

 

یا بازهم نان خانگی و ماست خشک و ماست ترش 

 

نخود و کشمش و گردویی....که به دامن مان ریخته بودند    

 

و باز نان سنگک و پنیر که بخوردمان میدادند

 و برف های روی هم تلنبار شده  به سمت کوچه  

 

و یا پارو شده به سمت در 

 

دوطرف برف های انبوه که راهی برای رفتن نبود 

 

و تونل ایجاد شده که راه عبور بسیار سرد مینمود   

 

سر می خوردیم و با صدای بلند می خندیدیم 

 

این سر خوردن نبود که بیشتر از روی شوق به پرواز ی می ماند 

 

یا برف ها را به هم می فشردیم 

 

وگلوله ای درست می کردیم برای زدن به سرو چشم یکدیگر 

 

گاهی می دیدم که کفش دوستمان سوراخست 

 

جورابش پاره و نخ نما شده است    

 

هی چگاه از روی تمسخر به هم نخندیدیم   

    

دنیایمان روشن و سپید و زنده بود  

     

دل های پاکی در سینه داشتیم    

 

یادگرفته بودیم که با نداشته هایمان بسازیم 

 

این همه تجملات در زندگی ها حاکم نبود    

 

وسایل زندگی چند کاسه و بشقاب بود   

    سینی بزرگی   وسط سفره می گذاشتند  

 

وهمه از همان سینی غذا می خوردند... دار و ندار و کم و زیاد همان بود

 

که در سفره بود 

 

به خدا قسم برکت.....فراوان بود   

  

ندارها ها هیچ وقت شکم گرسنه نبودند 

  

 فایده ای دارد اگر بازار را خریداری کنیم  

 

و با دیدن یکدیگر پشت بهم.....بی تفاوت بگذریم ؟ 

 

"دریغ از برف هایی که پارو کردیم... 

 

افسوس از گم کردن انهمه سادگی 

 

افسوس از برف هایی که اب شد ...."پاکی ها 

 

افسوس برای دل هایی که زخمی شدند 

 

شاید هم بنده شاکری برای خداوند نیستیم !! 

 

اما عزیزانم آمدم  برای اینکه به شما بگویم "خداوند یاورتان" 

 

 

 

  آقای نژادهاشمی :

 

 

من با توأم ولی تو حواست به دیگری ست

نفرین به رسم تو اگر این شیوه دلبری ست

"قربان آنکسی که زبان و دلش یکی ست "

آیینه بودن است که رسم ِپیمبری ست

چشم و چراغ ِ روشن این دوره گرد را

خاموش کردنش به نگاهی ، ستمگری ست

لشکر نکش به سینه ی تنگ غریبه ها

این شهر در محاصره ی ساده باوری ست

نفرین به جنگهای صلیبی که همچنان

مثل ِجنون عشق من و تو سراسری ست

.

با من غریبگی نکن ای ماهتاب من

معجون چشم های تو افیون ِ کافری ست

"تا خاک را به یک نظرت کیمیا کند "

چشم تری که در صدد دادگستری ست

.

چون قهوه های ترک قجر بغض می کنی

گرچه زبان مادری ِ هردومان ، دری ست

 

 

 

 

 خانم بهین: 

 

پاییزی ام و شعر دلم سرخ و طلاییست

 

بر پوپک احساس عجب رنگ و جلاییست!

 

آهنگ دلم پر ز شعف ، شاد و طرب زاست

 

بر قامت پاییز چنین شور و نواییست

 

لختی ز خودت آی برون ای همه زردی

 

آواز خوش فصل خزان بانگ رهاییست

 

پر شور شد از غمزه زیبای خزان دل

 

در هر نفس باد خزان حال و هواییست

 

از شوق طبیعت به دل افتاد دوصد شوق  

 

این خلسه کنون ناب و چنین شور،خداییست

 

 

 

  آقای... :

 

 

  آقای سجادی :

 

 

 

 

 

 

 خانم سلیمانی : 

 

 

جایی نرفته ام

همین جا هستم

پشت همین دیوارهای لعنتی

ممنوع الخروجم

وشاید ممنوع الصدا

یا ممنوع التصویر

که هیچ رسانه ای بازتابم نمی دهد

گاهی کنار پنجره های بسته تجمع می کنم

گاهی در اتاقم اعتصاب

بی فایده ست

پدرم به کلاغ ها حق السکوت می دهد

و مادرم

 خبرهای لو رفته را تکذیب می کند

نگرانند چهارده سالگی

از سرم نیفتاده باشد

و ریزش برگ ها در فصلی بعید

بهانه ای شود برای کوچیدنم

آهسته فرو می ریزم

آنقدر آهسته که

ذره ای از غبارم

گلوی کسی را به سرفه نیندازد

و آرام آرام

خودم را

از تمام عکس ها پاک می کنم

از تمام خاطره ها

مثل امروز که خودم را از آینه ...

و تو منجی ساختگی من!

آنقدر نمی آیی که

به این دیوارهای لعنتی

عادت می کنم

مثل ماهی به تنگش

مثل اسیری به اردوگاهش

 

 

 حاج آقای جوینی : 

 

 

 

 

 

 

 http://www.folder98.com/images/14165359168861628461.jpg

 

 خانم رنجبر :

 

 

برای به دنیا آمدنم 

 

نه شیهه ی اسب ها 

 

نه گم شدن در ساعت شنی

 

و قاب هایی که خالی از

 

اسم ها و نام ها 

 

می ایستند 

 

به تماشای

 

رمال هایی که می گویند

 

چهارده سالگی‌ات 

 

در راه پله  های متروکی 

 

تب خواهد کرد 

 

سایه ای آرام  می خزد

 

چون کسی

 

که قتل 

 

مردان شهر را به دوش می کشد 

 

و وارونه لبخند می زند

 

 

 

 

 

 http://www.folder98.com/images/25582244117756287645.jpg

 

آقای صادق بقایی :

 

این روز ها چقدر غریبانه ، طی می شوم خطوط خیابان را

یخ میزنم کنار پلی تنها ،شب های سرد و مبهم تهران را

ساعت به وقت شرعی تنهایی ،خوابیده در حماسه دستانم

خوابیده ام کنار کسی که نیست ،رستم شود حماسه دستان را

خوابیده ام که خواب ببینم باز ، او آمدست آذر من باشد

او آمده است

پاییز را به خودش ختم کند

مرا به خودش ختم کند

انتهای این خیابان شلوغ را.

که هر چه می گردم

پر است

از آذر بانوهایی که نیستند

و هر چه می گردم

پر است

از افسردگی های مزمن

که دیوانه می کــُندم

در شعر هایی بی سر و ته

تا هر چه می گردم

پر است

روی صندلی های پارک

کنار پل های عابر

 

"غمگین ترین ترانه ی پاییز آذر است   پایان سرد فصل غم انگیز آذر است"

 


 
انجمن ادبی عارف بجنوردی /انجمن ادبی شعر خراسان شمالی
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧   کلمات کلیدی: انجمن عارف خراسان شمالی ،انجمن ادبی عارف ،انجمن عارف بجنورد ردی ،انجمن شعر خراسان مالش

انجمن ادبی عارف بجنوردی

سه شنبه ی هر هفته ساعت 17 - 19  مکان نگارخانه (چهارراه ارتش ) اداره فرهنگ و ارشاد بجنورد

 


 
برنامه های انجمن ادبی عارف بجنوردی
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸   کلمات کلیدی: انجمن عارف بجنورد

انجمن ادبی عارف بجنوردی

امروزدوشنبه ۲۸شهریورساعت ۴:۳۰

درمحل نمایشگاه کتاب

برنامه ها:


 
شعر خوانی اعضای انجمن ادبی عارف بجنوردی
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱   کلمات کلیدی: اباصلت رضوانی ،شعر خراسان شمالی ،برگزدیده شعر خراسان شمالی ،شعر خوانی بجنورد

 خانم منیژه درتومیان

 

الهی این حوالی سبز باشد

دل پاک اهالی سبز باشد 

خدایا رحمتی کن تا همیشه 

خراسان شمالی سبز باشد

 

 

 

*

 

 

 

دل همچون بهارت را بگردم

صفای بیشمارت را بگردم

بخوان بخشی ! بخوان " مریم زراوه "

الهی من دو تارت را بگردم

 

 

 

 

 

 

 آقای مهدی محمدیان  

تنها وآرام

کنار این ساحل بریده بریده شده

  آرمیده ام

 اما قلبم

 

را در گرو امواجی می بینم که آرامش آبی دریا را به هم می ریزند

 و آزادانه بر هم می پیچند

 

مثل

 یک قفس پر از تنهایی ام

پشت میله هایم 

پرنده ای را می شناسم که روی یک انگشت هم می نشیند

 

از کدام دستم می گیرید

 

دست از کدام شعرم بر می دارید

وقتی که پشت به این دیوانه ها سایه ایست که در ان قامتها

 

 درازتر کشیده می شود

  

آقای اباصلت رضوانی

 

  یک مهمان

 

 زلال گریه های ناب مهتابی ترین باران

شبی گل کن چنان انگور در شبهای تابستان

به راهت آب میریزند مادر های دریازاد 

برایت حجله می بندندبانو های کوهستان 

پریشان ماه می آرند گیسو های شهرآشوب 

غزل خوان فال می گیرند چشمان پر از فنجان 

تو را ای گریه های نیمه شب در کوچه های خیس

تو را ای خنده های ماه در تاریکی ایوان 

تو را آواز می سازند باران های سکر انگیز

تو را در خواب می پیچند مخمل های موج افشان 

تورا می گریم ای آواز در نا های دریایی 

تو را ای رفته با امواج دریا های بی پایان 

بیا و لحظه ای در چشمهای من توقف کن

به رقص آور شبی این دف شبی این ماه سر گردان-

 -شبی این ماه غمگین را بگیر و چلچراغش کن 

شبی این ماه را ای گریه ی در ابرها پنهان 

تمام آرزوی من فقط یک شب_ و _ یک فانوس 

تمام آرزوی من فقط یک شب_ و _ یک مهمان

  

آقای کاوه حیدرزاده

 

 

ترانه

  

ازحضورت آبیست دریا 

ودرخت 

معنی شفاف رویش را می فهمد.. 

این چکاوکان را می بینی؟ 

چکاوکان شادنگاه من

به شوق آسمانی می پرند 

که با چشمان تو  

شروع می شود.. 

چشمان تو

چشمان تو 

آن دودریای آرام 

ناب

 ناب

دل خواه!! 

ـــ با این باغچه ی تنهایی  

تنها پاییزمی ماند

              بعددستان تومی رسد

 

                      ومی شکفد

 

 

 

                                        و.......

 

 

 

ترانه را اندازه ی دستانت می دوزم

ترانه ار اندازه ی چشمانت 

اندازه بلنددرختها

با دنباله ی عزیزجاده ها 

که تورا می آورند

می آورند 

می آورند..

ــ آمدنت مبارک بهار! 

باغچه ی تنهایی ام پاییزباربود..

 ...

 

خانم بزرگمهر 

این روزا

غربت

عریانی روز را

در پرده شب می نوازد.

 زیبایی

 در خستگی پنجره های بسته

 نفس میکشد

پاییز، در بهار خیابان  کشیده است

ومن کولیانه 

 شب را می خوانم...

 

 

آقای شیرالله ارغوان

 

باز آمدم به دیدن یاران خود به راز

همواره بوده راز مرا درگه نیاز 

اجدادمن نیای من آن مرد پاکباز

 مادر که پرورید به دامن مراورفت              

در خاک خفته وشده مدفون به خاک راز

ای راز ای دهی که شدی شهره ی زمان         

من می کنم دعا اگرت بود چاره ساز 

 خواهم که سر بلند شوی نیز در وطن           

تا افتخار من شوی ای خاک مرد ساز

 ای زادگاه خوب من ای شهر خرد راز             

باشی تو سربلند که داری تو فخر راز

 خاکت کنم به چشم کنون توتیا وطن            

همواره سوی توست مرا قبله ی نماز

 دانی زبان ماست همان پهلوی دری               

کامروز می کنند تکلّم به شهر راز

کوشش به حفظ زبانت کن ای عزیز               

زیرا زبان بود هویت هر قوم وزنده ساز

  دیپلم گرفته اممن ازین شهر اولین                 

لیکن تو شاد زی که شدی حال سرفراز

 صدها دبیر ودکتر حاذق به خاک تو             

پرورده گشته اند و به کشور چه کارساز

ای هموطن بکوش به آبادیش که راز           

دارد به سعی و کوشش مردان خود نیاز

 این بنده ارغوانم و اینک زبان من               

با یاد و خاطر خوش او گشته شعر ساز

 * درموردزادگاهشان شهرراز سروده اند

 

 

 

 

 

آقای سید مهدی نژادهاشمی

 

بازی تمام شد همه با هم کلاغ پر...

از روزهای خالی و بی اتفاق پر

 

 

می خواهم از میان در بسته رد شوم

از رنگ های تیره ی توی اتاق پر

 

قلبم عجیب یخ زده از دستهای سرد... 

از چهره های پشت نقابِ نفاق پر

 

نفرین به هرکه پشت سرم حرف می زند

از غار غار خاله زنکهای باغ پر ..

 

روباه های ناخلف آزاد نیستند...

از قصه ی پنیرو هوسهای زاغ پر

 

حالاکه بسته اند دهان بنفشه را...

از خنده های حک شده بر روی طاق پر.

 

.

 من عاشق توام و تو گویا مرددی ....

از بند های شبهه ی بی افتراق پر

 

آخر بمان و با نفست التیام باش

از درد و رنجهای زمان ِ فراق پر

 

یکبار هم به حرف دلت گوش کن ...نرو

از گام های رفتن بی اشتیاق پر

 

 

م- شوریده سید مهدی نژادهاشمی 4/5/1390

 

 


 
انجمن ادبی بجنورد
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢   کلمات کلیدی: انجمن عارف بجنورد ردی ،غزل انتظار

تبریک ویژه به مناسبت ایام خجسته ی نیمه شعبان

×××××

 

انجمن ادبی عارف بجنوردی

۵شنبه ساعت ۶

اداره فرهنگ وارشاداسلامی بجنورد

 

 

تقدیم به ساحت مقدس آقا امام زمان (عج)

مابی تو دل به لذت عالم نمی دهیم ...

 

عشق تو را به عالم و آدم نمی دهیم

 

هروز در نبودن تو پیر تر شدیم ...

 

در سینه مان هوای به جز غم نمی دهیم

 

سرباز کرده در هوست زخم هایمان ...

 

زخمی که هیچ وقت به مرهم نمی دهیم

 

از جام مهرو عشق تو در قلبهایمان

 

یک جرعه را به چشمه ی زمزم نمی دهیم

 

آقا بیا اگر چه نداریم توشه ای ...

 

جز جان خویش در ره همدم نمی دهیم

 

دارو ندار مان دل و دل دادن به توست ...

 

هرچند وسعمان نرسد کم نمی دهیم .

 

م- شوریده سید مهدی نژادهاشمی 22/3/1390

 

 

آقا اجازه من بنویسم برای تو ….

 

دارائیم تویی دل وجانم فدای تو

 

می خوانمت به حرمت آوای قدسی ات

 

جان می دهد به ما نفس آشنای تو

 

وقتی طلوع می کنی از پشت ابرها

 

گل می کند زمین و زمان زیر پای تو

 

در آسمان دهکده اعجاز می شود

 

با شعله ای که می دمد از چشم های تو

 

برگرد آخرین سفری را که رفته ای

 

تب کرده اند هر دوجهان در هوای تو

 

برگرد تا گره بخورد لحظه ای به هم

 

فریاد گریه های من و های های تو

 

آقا بیا که هرکسی از راه می رسد ....

 

سرمی دهد طنین ((انالحق)) به جای تو

 

تنها خودت شفاعتمان کن که این طلسم ...

 

وامی شود به معجزه ی ربنای تو

نژادهاشمی شوریده

لهجه ی ماه 
خسته از خانه می زنم بیرون ،شب بدخواه را نمی فهمم
حس خوبی ندارم از اینکه ، راه و بیراه را نمی فهمم
من که هستم چه می کنم اینجا...!؟ پاسخی هیچ کس نمی دَهَدم
با مَنِ خود همیشه درگیرم ، گاه و بیگاه را نمی فهمم
می رسم ابتدای آزادی ، کوچه با عشق نوحه می خواند
حال و روزم کمی مساعد نیست، حرف مداح را نمی فهمم
ظاهر و باطنم مقابل هم ، چهره ام روشن و دلم تاریک
گوشهایم پراست انگاری ، لهجه ی ماه را نمی فهمم
خیمه و چادر و دل سوزان، زخم های نشسته بر میدان
بوی اسپند و نم نمِ باران ، دل ِ گمراه را نمی فهمم
چشم در چشم مردمی شفاف، یوسفی در خودم نمی یابم
سایه ی گرگ در من افتاده ، غربت ِچاه را نمی فهمم
.
خسته ام خسته از زمین و زمان ، سالها می شود که اینطورم
پیرو حزب بادم و فرق ...کوه از کاه را نمی فهمم
.
.
.
آه...آقا ، بگو که نامش چیست ...؟! این خیابان که رد شدم ازآن ..
انقلاب است در دلِ مردم!، تپشِ راه را نمی فهمم
می روم باز هم کمی نزدیک،تکیه ی عاشقانه ای برپاست
می نشینم کنار و مفهومِ...شب جانکاه را نمی فهمم
تکیه از داغ لاله می سوزد ، ماه در پای برکه می افتد
باده می جوشد از خُم و ساغر ...اشک ناگاه را نمی فهمم
لب ِ باران نخورده سوزانست ،آتشی در ضمیر من برپاست
روضه خوان می رسد به ثارالله ، سکته ی آه را نمی فهمم
شورش ِ دل ، به راه افتاده ،چشم نرگس به ماه افتاده ...!
بار دنیا نشسته بر دوشم ،شهرت و جاه را نمی فهمم
سمت پرواز را نشان بدهید ، بال امن یجیب می خواهم
فرصتم اندک است و مقصودِ ، عمر کوتاه را نمی فهمم
 م- شوریده  نژادهاشمی
 


 
چند شعر از اعصای انجمن عارف بجنوردی
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸   کلمات کلیدی:

 

شعری ازآقای : اباصلت رضوانی

نساختند مرا تا کمی جنون نکنم

و آسمان را در خویش واژگون نکنم

غروب خالی این آفتاب گردان را

به موجی از شب گیسوی تو شگون نکنم

مخواه اینکه تو در رودخانه ی دستم

بپیچی و نفسی با تو چند و چون نکنم

پرنده ـ پر ـ ندهم لای کاغذ و زیتون

و خانه را به هوای تو نیلگون نکنم

درخت می شوم و مثل گرد بادی سبز

شعری از آقای مهدی محمدیان :

یک قفس پر از تنهایی ام
پشت میله هایم
پرنده ای را می شناسم که روی یک انگشت هم می نشیند

شعری از آقای سید مهدی نژادهاشمی:

در پی عشق تو یک عمر دویدن تا کی ...

از لبِ بام ِخدایان نپریدن تا کی ...

مردم از بس که فقط غصه و ماتم دیدم

درد و رنج از در و دیوار کشیدن تا کی ...

خلوتم را به تو بخشیدم و آواره شدم

بی تو دل از همه کس ، ساده بریدن تا کی ...

منم ان ماهی تنگی که نمک گیر توأم ...

طعم دریای لبت را نچشیدن تا کی

دیر سالی ست که قحطی دل من را برده

گندم از مصر ِ نگاهت نخریدن تاکی ..

آخرش داد زدم ...داد زدم ...دادزدم ...

پشتِ لفافه ی اشعار خزیدن تاکی ...

داد و بیداد من انگار ندارد تأثیر ...

بانگ ِ طبل و دهل از دور شنیدن تاکی ...

تو که پایان ِ غزلهای مرا می دانی ...

بر سر چوبه ی دار تو رسیدن تاکی ....

م- شوریده 2/3/1390 بجنورد

 

 

 


 
شعری از آقای ارغوان انجمن عارف بجنوردی
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸   کلمات کلیدی:


بزرگداشت  فردوسی :

درود ای پیر فرزانه

درود ای پیر فرزانه

درود ای افتخار ملت ایران

ای فردوسی طوسی

اگر ایران پاینده است

اگر ایرانیان زنده اند

اگر لفظ دری امروز هم سر حال و سرزنده است

اگر نام سیاوش ها و خسروها

در این سامان مرسوم است

اگر بیژن ، منیژه ،آرش و سهراب جاویدند

اگر از بهر پاس مملکت هشیار و بیداریم

اگر از بد نهاد و اهمرمن همواره بیزاریم

اگر چون مصر و شام و فاس

فرهنگ و زبان ما نرفت از یاد

اگر گردان این سامان زرستم درس می گیرند

اگر مردان دراین دوران دلیری را فراگیرند

اگر نام خلیج فارس

جاویدان بماند در جهان زانروست ...

که در شهنامه ات خوانند ..

نام پارس دریا را...

خردمندا...

خرد گر ارجمند است بسی والاست

چون او همسنگ جان خوانی

همه ارج تو را دانند

همه شعر تو را خوانند

درین دوران تمام ملت ایران

زجانت دوست تر دارند

اگر های دگر بسیار لیکن این قلم کند است

ولی سوز دلم تند است

دریغا...

اینک اندر کشورت برخی

وطن خواهی و عشق بر وطن را ......

شیرا... ارغوان 20/2/1390

انجمن عارف بجنوردی

 

 


 
جلسه ی این هفته انجمن
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤   کلمات کلیدی:

 عضوانجمن ادبی عارف بجنوردی درجلسه هفتگی انجمن گفت :وظیفه شاعرانتقال فرهنگ ومیراث گذشتگان به آیندگان می باشد

سیدمهدی نژادهاشمی افزود:نزدیکی به زبان معیار و روز جامعه ، استفاده نکردن و تکرار بیش از حد ضمایر اشاره ،جهت پر کردن وزن از قبیل این ، آن ، کاین و... می توانداثرشاعرراماندگارترکند.

 وی بیان داشت: بیان دغدغه ها ی جامعه ،انسجام افقی و عمودی شعر،   کهنه نبودن و نداشتن دوگانگی زبان و قلم شاعرازدیگرعوامل موثردرشعرخوب می باشد.

نژادهاشمی  اظهارداشت:استفاده از آرایه های ادبی ،صور خیال،  حس انگیزی ، بهره وری از زیبایی شناسی مدرن از قبیل حس تضاد ، پارادوکس، سهل و ممتنع بودن شعر، استفاده از استعاره ، مجاز، مبالغه ، اغراق ،  و.... شعررازیباودل نشین می سازد.

وی گفت:احساس شاعرانگی برخاسته از دورن شاعر ، بیگانه نبودن شاعر با شعر خود ،داشتن حس روانی ،‌عاطفی درابتداوانتهای شعرمی توانددربرانگیختن احساس وعاطفه خواننده ویاشنونده شعر، موثرباشد.

وی تاکیدکرد: مولفه هایی که برای موفق بودن یک شاعریاشعربیان شد در اشعار سپید ، پست مدرن ، طرح  و.. تفاوت می کند.

دراین جلسه شاعرانی که به قرائت اشعارشان پرداختندعبارت بودنداز:

آقایان :ارغوان (کمان ابرو،غم جانانه ،حال شیدا)، سیدمهدی نژادهاشمی(مسجدگریزمن)،محمدیان (کنارسایه های شب، قلم رابگریانم )،عباس جوینی (پیمان شکن، تابه کی؟)یزدانی (شب های طوفانی)،علی آبادی (خشکیده ام)داراب بدخشان (تابه کی؟)

خانم ها:بهرخ بهین(بهار، صدایت می کنند) ،سفیه کوهی(کوتاهه کوتاه،کمان آرش)، سالاری مقدم (عالم مثل)قدسی(رنج سی ساله ات)

 


 
چند شعر جدید از اعضای انجمن
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤   کلمات کلیدی:

 

توسط مهدی محمدیان

هنگامی که پاییز با برهنگی درختانش برای خلوت کردن به گوشه ای از باغ می رفت

 

من با اشکهایم که به اندازه تمام در یاها بود مسیری ساختیم

برای زیر پانرفتن برگها


می خواهم در خلوت آبی ام قلم رالختی بگریانم


اه قلبم

 امشب ماه هم از من روی گردان است

 دلتنگم

می خواهم در خلوت آبی ام قلم را لختی بگریانم

نه برای انکه از خودم گفته باشم بلکه خونی رابیرون ریزم که

 سینه ام دیگر گنجایی ان نیست


با خودم می گویم

خوش به حال پرنده که بی واژه شعر می گوید

چرا که با گذر ار تقاطع کلمات و سد طریق صداها فکر پریشان و افسرده  من ره به دهی نمی برد و گفتنی هایم در دل خواهند مرد



از کدام دستم می گیرید

دست از کدام شعرم بر می دارید

وقتی که پشت به این دیوانه ها سایه ایست که در ان قامتها

 درازتر کشیده می شوند

 

_________________________________________________

توسط سید مهدی نژاد هاشمی: شوریده  

گاه از دیدن هر چیز دلم می گیرد

از نگاه به خودم نیز دلم می گیرد


عنکبوتی که مرا در خفقان پیچیده ...

آخ .. از سینه ی لبریز دلم می گیرد


فرق و بینی که مرا از تو جدا می سازد

خسته  از این همه تبعیض دلم می گیرد


یاد و بودی که فقط رنج برایم دارد

از شب خاطره انگیز دلم می گیرد


کرم شب تاب فراری شده از شبهایم

ماه پر حادثه برخیز دلم می گیرد


حال و روزی که فقط جغد از آن خشنود است

از غم دلهره آمیز دلم می گیرد


درد و غم از درو دیوار زمان می بارد

خسته از هق هق ِ یکریز دلم می گیرد


دست بردار تو از کشتن مردم یک دم ...

از تو و خنجر ِ چنگیز دلم می گیرد


این همه عاشق دل سوخته را چون منصور...

بر سر دار نیاویز دلم می گیرد


چشمهایم به تو گفته است مگر این را که ...

از من و فاجعه بگریز ، دلم می گیرد


که تو رفتی و نماندی نفسِ آخر را..

این چه رسمیست به پرهیز دلم می گیرد

 

 

 

م- شوریده 3/2/1390 سید مهدی نژادهاشمی

بخت تو برگه ی فالی ست که دیوانه کننده است !
عطر تو،موی پریشان تو ،درکوچه بلند است !
برکه خو کرده به آهو منشی ِ شب و مهتاب 
که به صیادی ما، گاه کمان ،گاه ،کمند است 
موج احساس تو پیچیده در این شعر که گویی... 
مثل یک پنجره باز به معراج پرنده است 
قرص ماه است خیال تو به هنگام تبسم 
گر چنین قهوی لب سوز لبت ،شاه پسند است 
عشق در چشم تو انگار دمیده است چراغی 
که سراپرده ی آبادی آن ،خیره کننده است 
جاذبه داری و اوقات به کامند به عشقت 
آه ، خندیدن تو مصدر شیرینی قند است 
گاه گاهی نظر لطف بینداز به این سمت 
روح این آینه بی روی تو بی شک شکننده است 
گر چه از عطر تو سرمست شده شعر به کامت 
پدر عشق بسوزد که چنین قافیه مند است .
رفتی از پیچ وخم حادثه سویی که نیایم 
ولی این عشق دراین قلب پدر سوخته زنده است 
من که مبهوت تو وچشم سیاهت شده ام! ،کاش نپرسی؟
ساده فرق من و آهونفسی چند به چند است !
موی خود را مده بر باد سحر خانه ات آباد... 
تاکه بند دل ما بر سر یک موی تو بند است 
م .شوریده  سید مهدی نژادهاشمی

 

 

 

 

 

-----------------------

 

 

-------------------------------

---------------------------------------

---------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------


دیگر کسی به فکر درختان باغ نیست

یا در پی زدودن اندوه تاق نیست

باور کنید پنجره ها را شکسته اند

انگار سال هاست کسی در اتاق نیست

بادی شدید می وزد از درز شیشه ها

سرما نفوذ کرده مجال فراغ نیست

آلوده می کند همه جا را هوای غم

در آسمان بجز فوران کلاغ نیست

دزدیده اند سیب درختان باغ را ...

این دزدی بزرگ که در حد ِ زاغ نیست

تکراریند مثل همیشه دقیقه ها

در روزنامه ها خبرِ داغ ِداغ نیست

باید پناه برد به خانه ولی چه سود...

وقتی فروغ آتش ِ گرم ِاجاق نیست

شبها صدای سرفه ی اندوهبار باغ

از دوردست می رسد اما چراغ نیست ...

تا چشم روشنی بدهد که طلوع صبح

همراه با زبانه ی درد ِفراق نیست

م- شوریده سید مهدی نژادهاشمی 1/2/1390

 

حاج داراب دخشان : مرید

آسمان تنهایی
دوباره اشک چکد از طلوع پلکانت
مگر به کوچه شبنم کشیده بارانت
گلی به شانه شادابی از تبار بهار
کشیده سر زگریبان باغ دستانت
زبامداد عبورم به طول یک باور
هبوط می کنم امشب به حجم چشمانت
مبر به غربت یک شمع شعله را امشب
مریز صاعقه در پیش پای مهمانت
اگر ز روزنه روید شعاع یک مهتاب
کسی ز پنجره آید شود نگهبانت
تمام عاطفه ها درغروب رقصیدند
نشسته ولوله در کودک دبستانت
به پاس حرمت یک آسمان تنهایی
دخیل می برم امشب به کنج دامانت
اگر اجازه دهی در غزل شوم جاری
مرور می کنم و می شوم غزل خوانت 

 


 
بزرگداشت روز سعدی انجمن ادبی عارف خراسان شمالی
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢   کلمات کلیدی: انجمن عارف بجنورد ردی ،شعر انجمن عارف ،بزرگداشت سعدی ،انجمن عارف

 

آقای سیدی زاده  :دبیرانجمن 

 

آقایان کاووسی - شمس آبادی

حاج آقای قرایی

خانم ها قاسم آبادی - یزدانی - درتومی

 

آقایان :محمدیا ن - حاج داراب بدخشان -

سیدمهدی نژادهاشمی - عباس جوینی


شعری از آقای محمدیان :

 

چه امتزاج قشنگیست

وقتی که اسمان ابیست

وباد پرده ها را می رقصاند

 و شما را از تمام پنجره های کوچه پایین می آورد

 

.................

شعری ازآقای نژادهاشمی

امشب به پایان می رسانم جست و جویت را...

پرونده ی  یک عمر آه و آرزویت را...

با فتنه هایت تا به کی باید مدارا کرد...

از خود جدا می سازم امشب رنگ و بویت را

این شیوه ی مردم کشی ها در مرام توست

ازچشم هایت درک کردم خلق و خویت را

آخر ...چرا؟ بی معرفت باور نداری هیچ ...

این التماس و اشک و آه ِ پیش و رویت را

می نالم از دل ، عاقبت آزاد خواهی کرد

از روی ناچاری توهم بغض گلویت را

برسینه ام حک کرده ام من کشته ی عشقم

تا تو طناب دار سازی تار و مویت را

می میرم و می بینی و مبهوت خواهی شد

وقتی به پایان می رسانی شست و شویت را...

م- شوریده 19/1/1390 سید مهدی نژادهاشمی



 


 
نتایج جشنواره وقف چشمه زلال استان خراسان شمالی
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳   کلمات کلیدی: انجمن ادبی عارف بجنوردی روزنامه خراسان شمالی ردی ،افتخار آفرین

لیست نفرات برتراولین جشنواره سراسری فرهنگی هنری

ردیف

بخش

بخش

نفراول

نفردوم

نفرسوم

1

 

خوشنویسی

محمدحسین رضایی

زهره رئیس الساداتی

رضاخرمی

2

هنرهای تجسمی

نقاشی

رضاخرمی

نفربرترندارد

نفربرترندارد

3

 

پوستر

نفربرترندارد

مجمدحسین رضایی

محمدکریمی مقدم

4

 

کاریکاتور

رستگاری وناصری مقدم

 

 

5

ادبی

داستان کوتاه

مینادرتومی

صبراپوستینچی

روزبه خراسانیان

 

 

شعر

سیدمهدی نژادهاشمی

معصومه وحدانی

فاطمه داورپناه

6

 

خاطره

-

-

-

7

 

فیلمنامه

خدادادی(2)

 

 

8

 

فیلم کوتاه

آقایان آذری-درتومی(3)

 

 

9

علمی

مقاله

سیداحسان سیدی زاده

مهدی محمودی

معصومه نظم بجنوردی

 

(1)- دراین بخش آقایان رستگاری وناصری به دلیل به حدنصاب نرسیدن آثارمستقیمابه بخش کشوری راه یافتند.

2- دربخش فیلم نامه آقای خدادادی به دلیل به حدنصاب نرسیدن آثارمستقیمابه بخش کشوری راه یافتند.

3- دربخش فیلم کوتاه آقایان آقایان آذری-درتومی به دلیل به حدنصاب نرسیدن آثارمستقیمابه بخش کشوری راه یافتند.

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه

 


 
انجمن ادبی بجنورد هرهفته پنج شنبه ها ساعت 4- 5/30 کتابخانه ی دهخدا بجنورد
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱   کلمات کلیدی: انجمن ادبی عارف ،خراسان شمالی انجمن ادبی

از وبلاگ جناب آقای سیدی زاده :

http://bojnord1400.blogfa.com/post-2387.aspx

 

 

 

 

شعری ازآقای نژادهاشمی:
زخم تواین چنین مرامی راند...

مثل بوفی شکسته ِ دل چرتی ، خسته از عاشقانه ها بودم

پشت نفرین هر کس و ناکس ، بار سنگین ِ شانه ها بودم

روی یک سیم ِ لخت ِ بی منطق ، زخمی ِ حرف و طعنه ی مردم

مهر بد یمن آخر هر چیز ...لابه لای بهانه ها بودم

تو سپیدی شبیه یک روزن ، من سیاهم شبیه یک تابوت

تو شبیخون ِ آتش ِ جانی، من جدا از زبانه ها بودم

لشکرم را به باد دادم چون ...مهره چینی بلد نبودم یا...

مات ِابیات پوچ وبی حاصل ، آخر ناشیانه ها بودم 

قهقه ، قهقه پریشانی ، در فضای کبود گورستان

سایه های سیاه می جنبید ، ترس غسالخانه ها بود

زخم تو اینچنین مرا میراند ،درد تو انچنین مرا شب کرد

روزگاری کنار چشمانت ، نفس ِ رازیانه ها بودم

آخرش را که خوب می دانی ، معجزه کن خلاف هر عادت

تا نسیم بهار برخیزد ...پایبنده  جوانه ها بودم ............

نمونه اشعارآقای محمودیان :

تنها وارام

کنار این ساحل بریده بریده شده ارمیده ام

اما قلبم

 را در گرو امواجی می بینم که ارامش ابی دریا را به هم می ریزند

 و ازادانه بر هم می پیچند

 

دیشب

که تنها یک شبگرد بودم

امتداد جاده همچون بختم سیاه بود

و بی شک

امروز هم اسمان ابی ام ر ابری سیاه خواهد پوشاند پس دیگر چگونه است فکر کردن به من و ستایش تو

کنار بوته های گل سرخ

 

اه قلبم

در این شب بهاری که شکوفه ها انقدر  زیباست

چگونه می توانم بااین چهره رنگ پریده و پیکر غمزده

به دیدارش در ایم

 زیر ان نورهای ابی و بنفش

 

هستی عزیزم

در خانه های شهر

 دستان زیادی

 نوازشگر فردایند

 اما بی وجودشان من و تو چه ارام نشسته ایم

در این خلوت پر از غم

 در این خلوت ابی

 

 خبرجلسه

شعرعجین شده با تفکرواحساس ماندگاراست

 

درابتدای جلسه هفتگی انجمن ادبی عارف بجنوردی یکی ازاساتیددانشگاه گفت : شعرعجین شده با تفکرواحساس ،ماندگاراست.

احمدمرجانی افزود:زمانی که مخاطب درشعرشاعرنقش پیداکندارزشمنداست وگرنه لذت می برد،حس عاطفی به اودست می دهدولی ارزشی ماندگارنخواهداشت .

وی بیان داشت :خوشبختانه دردنیای امروزهنر،باتفکرهمراه شده است وزمانی که شاعردردجامعه رامطرح می کندشاهداستقبال ازشعراوهستیم .

وی بااشاره به هدایای ارزشمندی که امسال درجشنواره شعرفجربه شاعران داده شداظهارداشت:عنایت بیشتربه شاعران ، دلیل برتوجه بیشتردولت به مقوله شعراست وجای امیدواری داردکه انجمن های ادبی ازرشدبیشتری برخوردارشوند.

یکی ازشاعران جوان گفت :امیدواریم ستاددائمی کنگره یاجشنواره شعری دراستان خراسان شمالی تشکیل شود.

سیدمهدی نژادهاشمی افزود:زمانی که استان کرمان متولی  شعررضوی کشوری ،‌ارومیه متولی جشنواره شعرحضرت زینب (س)وقم برگزاری کنگره حضرت علی اصغر(ع)رابرعهده گرفته است ،انتظارداریم دراین استان نیزبرگزاری جشنواره شعری راشاهدباشیم.

وی باتاکیدبرحفظ میراث ادبی بیان داشت :شاعران استان بایدخودرابرای حضوردرجشنواره های شعرکشوری آماده سازندکه میدانی برای محک زدن خودمی باشد.

یکی ازشاعران پیشکسوت گفت:استقبال نکردن ازانجمن های ادبی ، به ضررشاعران استان می باشد.احمدقرائی افزود:انجمن های ادبی نیازبه حمایت ازسوی متولیان فرهنگی دارندکه این حمایت ها، هزینه کردن نیست بلکه ذخیره ای باارزش است.

شاعران ونویسندگانی که دراین جلسه سروده هاونوشته های خودراقرائت کردندعبارت بودنداز:

 

احمدمرجانی(رازهای نشنیده - دل ماراگرفته ای)

احمدقرائی (سایه سحاب  - مجنون وار)

عبدالله علیزاده( دیارغربت)

محمودیان( شب بهاری ، تنهاوآرام) 

عباس جوینی (چند دوبیتی)

نژادهاشمی ( نفس رازیانه ها،آفتابی سپید)

لاله قدیمی (زلزله)

منجمی  (سفرعشق)

ازراست به چپ -خانم منجمی وقدیمی

ا


 
آدم آهنی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱   کلمات کلیدی: حیف است ماهم مثل آدم آهنی باشیم ،سیبی که می چرخد اناری سرخ خواهد شد

سخت است عمری را من و تو ناتنی باشیم

بس کن نبایستی به فکر دشمنی باشیم

می ترسم از اینکه برای دیگران روزی ....

مانند پله پست و بالارفتنی باشیم

یا در سکانس زندگی هامان برای هم ...

تصویر تلخ و غیر باورکردنی باشیم

افسانه های کهنه می گویند بدیمنی ست …

دور از هم و مانند خطِ منحنی باشیم

دوری بد است و وضع بدتر می شود وقتی _

_ درچشم های این و آن پرسیدنی باشیم

اردیبهشت است و زمین افسوس خواهد خورد

مانند برگ ِ کهنه و پوسیدنی باشیم

سیبی که می چرخد اناری سرخ خواهد شد

گر ما به فکر هم به قدر ارزنی باشیم

این شعر های کهنه فصل تازه می خواهد

شب را رها کن تا به کی اهریمنی باشیم …!?

باید به احساس درونی عاقبت برگشت .....

حیف است ما هم مثل ِ آدم آهنی باشیم .....

سید مهدی نژادهاشمی

جلسه انجمن عارف پنج شنبه هر هفته ساعت 4- 5/30 کتابخانه دهخدا


 
انجمن ادبی بجنورد پنج 5شنبه هر هفته کتابخانه دهخدا
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢   کلمات کلیدی:

انجمن ادبی عارف بجنوردی تغییر مکان داد

پنج شنبه ی هر هفته  ساعت چهار بعد از ظهر

مکان : کتابخانه ی دهخدا


 
شعر خوانی 31 فروردین 1389
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱   کلمات کلیدی:

 

جلسه شعر خوانی مورخ 31/1/1389 انجمن عارف بجنوردی :

معین اصغری :

دیگر نمانده است جان این لحظه های آخر ............... نزدیک گشته رضوان این لحظه های آخر

بی تاب و بی قراری تسبیح دست داری ..................ذکر خدا خدا جان این لحظه های آخر

این روز ها پس از جنگ بس خون دل که خوردی ....اما چه خوب و خندان این لحظه های آخر

آن سال ها حماسه این سال ها چه حاصل ........پرواز کرد آسان این لحظه های آخر

داغ تو کشت مارا خم کرد پشت مارا .......قدری بمان علی جان این لحظه های آخر

سودی ندارد  اما از خس خس نفسهات .....شرمنده ایم و نالان این لحظه های آخر

یک عمر انتظارت پایان گرفت امروز ........راحت شدی به قرآن این لحظه های آخر

چفیه به روی دوشت آرام زیر لب هات ........لبیک یا حسین جان این لحظه های آخر

**************

علیرضا شیرین :

غزلم سکته باران شد

دارم از چشم تو می نویسم

اینقدر پلک نزن

*

                          ........      و آنروز من اعتراف می کنم

                                         اگر

                                       خدا

                                       با چشمان تو به من نگاه کند

*

 

عصاره چشمت را

از شمشیرهای جهان بگیری اگر

تاریخ خون و جنون

زمین گیر می شود

*

ناهید یزدانی :

واژه به واژه یک غزل رمز عبور می شود ......خاطره ها به یک نگه ناب و مرور می شود

نغمه سبز بر لبم شعر تو راز و همدم .....با تو که باشد این دلم غرق غرور می شود

ای که همه ترانه ها در نفس تو زنده اند .....کوچه به کوچه می روم چشم تو دور می شود

من که هنوز منتظر برقدم فرشته ای ..... شاخه ای از ترانه ها در تو ظهور می شود

گاه به دشت می روم گاه به کوه می زنم .....ذره به ذره این دلم سنگ صبور می شود

*

نیلوفر حکمتی فر :

این گورهای بی نشان

مرگ بیاد آهی می اندازد

نفسی شبیه گردبادهای شهریور

دمی شبیه .......

یا نیمه شبی که جوانیم سرخود از پشت بام و

سرش خورد به سنگ

یا....

این گورها بی نشان

دربرهوتی از امیدهای کال

شبیه ضجه های بی امان فرهاد

گم گشتی واین سنگ

دیریست که سنگین سینه است

در گرگ و میش رفتنت

غباراهت

تصویر سایه ای بود

درخواب های تاریک من

که می شکست درسفر اسپند

و این ماسه های پرباران روی لحد

که بوی کندور در آن پیچیده است .....!

*

*

سید مهدی نژادهاشمی(م-شوریده ) :

آرام چشم های مرا باد برده است ...

یا سوزش حرارت مرداد برده است ...

دارم به چشمهای تومن فکر می کنم

طغیانگری که ماهی آزاد برده است

پوشیده نیست خواب و خیال مرا همان

چشمی که بوی میکده می داد برده است 

صد بیستون خیال تو را داشتم ولی ...

لعنت به آن که تیشه ی فرهاد برده است

حالی نمانده است برایم که بد شود

حالی که زخم کاری بیداد برده است

حالا فرار می کنم از تنگنای آن

عصیانگری که فرصت فریاد برده است

از هیچ کس توقع یاری نداشتم

حتی کسی که عشق من از یاد برده است

سمی نفوذ کرده درونم و نم نمک

اشکی که از دوچشم من افتاد برده است

م- شوریده 4/8/1389

 


 
خیلی سرده ........مادر
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤   کلمات کلیدی:

رضا توکلی ادیب :

خیلی سرده ...............

چار شنبه چهارم دی ماه ، سوز و سرمای وحشی بجنورد

داشتم می دویدم از بس که .... ، ناگهان پای خسته ام سر خورد

توی یک ارتباط تنگاتنگ ، سوز تا مغز استخوانم رفت

نفسم بند آمد از هیجان ، بی شرف !!! ،  آبروی من را برد .

پایم از چند جا ترک برداشت ، دستهایم برید و خونی شد

ابر و بادی سپید و قرمز رنگ ..... صورتت را به یاد من آورد *

صورتی که گرفته اش در بر ، گیس هایی طلایی و موزون

صورتی که شبیه این برف است ُ بی تو اینجا ترانه ها پژمرد ...

سرخی گونه های ملتهبت ، چشمهایت ، سپیدی رویت

سوژه هایی برای شعرم بود / که / تو رفتی و شاعرت هم مرد

باز هم بی قرار و بی تابم ، بی تو دنیا چقدر تاریک است

بی تو اندوهگین و نامرد است ، سوز و سرمای وحشی بجنورد .......

                                              رضا توکلی ادیب - بجنورد - فوریه ۲۰۱۰

 

* تبصره : اینجا را با حرکت ضمه بخوانید .

+نوشته شده در 5 Feb 2010ساعت13:46توسط رضا توکلی ادیب | | 37 Comment

 

مادر :

شکست خاطره ها در نگاه مادر من

و خاک سرد زمین شد پناه مادر من

چقدر اشک و غم و ناله بود در خانه

و زندگی سیه و تلخ و اه مادر من

تو باغبان محبت به خانه ی عشقی

و باغ خانه ماشد تباه مادر من

تو رفته ای و تمام وجود غمگین است

و چشم ابی ماهم به راه   مادر من

به یاد چادرو تسبیح و جانماز سپید

چقدر گریه و شیون چو ماه مادر من

به یاد پیچکی و رازقی و تنهایی

تمام بی کسی ِ من سیاه مادر من

تو عاشقانه ترین نام و بهترین یادی

و آن دواشک سپیدم گواه مادر من

یزدانی

 


 
تقدیم به جانبازان راه دفاع از میهن
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤   کلمات کلیدی:


در آسمان غم زده ای از غبارها

از گیرو دار کشمکشی در حصار ها

سرباز خسته دل- نفسش گیر می کند

گویا گرفته راه گلویش فشارها

یک مشت بغض یخ زده در کولبار او

بردوش می کشد همه ی انتظارها

دل بسته بر نهایتی از عاشقانه ا 

خط می کشد به روی همه افتخارها

اندوه و درد چهره ی او روزگار پس 

سرباز کهنه ، خسته از این گیرو دار ها

پر می شود از آتش گلهای رازقی

دل می دهد به خاطِر خوش از بهار ها

با بیکران خاطره ها موج می شود

این عاشق شکستهِ دِلِ ماندگار ها

داغ جنون و لذت خمپاره های سرخ

دل می دهد به آیت آن اعتبار ه 

آن جامه های سرخ و هیاهوی عاشقان

زیباترین حماسه از آن  ذوالفقار ها

تصویر می شود همه ایمان و قلب او

درحسرت کشیده از آن روزگار او 

حالا بیا و حسرت او را مرور کن

ای پادشاه خلوت این بی قرار ها 

بی شک بهشت منتظر گام های اوست

گل می کند به باغ دلش انتظارها

(م- شوریده ) سید مهدی نژادهاشمی

 

 


 
نوزورتان شاد.... انجمن ادبی عارف بجنوردی سال خوشی را برایتان آرزومند است
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦   کلمات کلیدی:


 
تغییر آدرس انجمن ادبی عارف بجنوردی
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸   کلمات کلیدی:

تغییر آدرس انجمن عارف بجنوردی

خیابان قیام روبروی تالار سپید

مجتمع

 هر سه شنبه ساعت ۵/۵ عصر


 
که هایی از اشعار این هفته انجمن 13/11/1388
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳   کلمات کلیدی: اشعار این هفته انجمن ،زندانی که نیست ،موبلند ،خیابانی که نیست

 

دوبیتی از عباس جوینی به مناسبت دهه فجر :

خمینی مرد دیندار جهان بود

یگانه رهبر اندر هر زمان بود

برای انقلاب و دین اسلام

یکی پیری قوی تر از صد جوان بود

........

دوکار  از سید مهدی ن‍ژادهاشمی م- شوریده 

.....1 نیست !

2-

موهایت گندم زاری است 

که فصل درو ندارد 

و هیچ گرسنه ای را سیر نمی کند 

م- شوریده  سید مهدی نژادهاشمی  

............

 

از خانم افسانه  رضازاده

یک دختر موبلند از دست جنوب

از دست هوای شرجی و پست جنوب

تف کرده تمام عاشقی هایش را

در اول کوچه های بن بست جنوب

**

هرچند که غصه تان زحد می گذرد

آمار دقیق آن زحد می گذرد

غمگین نشوید مردم خوب جنوب

غمگین نشوید که خوب وبد می گذرد

...

سری به میوه های کال می زد

همیشه نی ، ولی بی حال می زد

و در پایان هرش هم گه گداری

برای مردم ده فال می زد

...

بدون تو ز مین گیرم  اسیرم

شبیه سالهای پیش پیرم

اگر روزی فراموشت کنم وای

الهی درد بی درمان بگیرم

....

 

من ساده بی بگو مگو عاشقتم

آقای حیاط روبرو عاشقتم

حالا تو هم این غرور خودرا بشکن

یکبار بیا به من بگو عاشقتم

...

که هستی با تومن بیگانه هستم

امیدم را به تو هرگز نبستم

دلم می خواهد از دست تو امروز

تمام شیشه ها را می شکستم

*

افسانه رضا زاده

 

 

 


 
کشوری که نیست
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧   کلمات کلیدی: میلاد امام هشتم ،شعر امام رضا(ع)

 

حمد بر درگاه یکتا خالق هردوجهان

خالق حور و ملک خورشید وماه و انس و جان

خالق روز و شب و وحش وطیور و مور و مار

باد خاک و آب و آتش برهمه اوداده جان

آدمی را آفرید از گوهری چون خاک او

عزتی بخشیده بر انسان که می بینی عیان

لطف آفاق را اینگونه چون دربرگرفت

نور او تابنده بینی بر زمین از آسمان

هست میلاد رضا شاه خراسان ملک طوس

ضامن آهو همیشه زائران را میهمان

شد جهان برمقدم اوچون بهاران پرزگل

از قنادیل نجوم آذین بستی آسمان

آن شهنشاهی که نور وجود پاک او

روضه ی رضوان خراسان گشته درملک جهان

دست برسینه ملائک روزوشب بردرگهش

فرش کرده بال خود را زیر پای میهمان

آنکه کوه سنگی از اعجاز او گردیده ظرف

روز وشب پر نعمت خلاق عالم روی خوان

آب سقاخانه ی او شد دوای دردها

مشهد او روز و شب را مامنی رعاشقان

صادقانه چون بگیرد دردمندی دامنش

درد او گردد دوا با لطف یزدان بی گمان

نام او مشتق شده از نام جد او علی

لیک اسراری بسا در نام او باشد نهان

شد رضا نامی که دارد اسم اعظم محتوا

تا علی همچون علی مشکل گشاید در جهان

عاشقانش بر طواف مرقد او روز و شب

بی توقف چون کبوتر لحظه هارا پر زنان

چون فرشته زائران را خادمانش رهنما

بهر خدمت هریکی راهست برسینه نشان

عطر می بارد چو باران بهاری نرم نرم

رشک فردوس برین گردیده است حاجت هر زمان

چشم و گوش و دل همانا پاک باید روزو شب

رستگاری ورنه آسان نیست اندر دو جهان

عاشق و شیدا ولی خواهد که رهرو روز و شب

بهرگیرد درجهانی وز نعمت این آستان

عبدالله علی زاده

رهرو بجنوردی

 

از من چه مانده است به غیر از پری که نیست ...!!!

پر پر زدم بخاطرِ افسونگری که نیست

از من چه مانده است در این نیمه های شب

جز شعله های مخفی و خاکستری که نیست

احساس می کنم که من از دست رفته ام

چون شاه دلسپرده به یک لشکری که نیست

در زیر چکمه های مغول مانده ام هنوز

پابند خاطرات ِخوشِ کشوری که نیست

باید کدام سمت زمین جستجو کنم

آوازه های کشور پهناوری که نیست

با فال خواجه حافظ شیراز روزو شب

دل می دهم به عافیت ِباوری که نیست

دلگیرم از هوای مه آلود بندرت .....

افتاده از صرافت ِتو لنگری که نیست

حالا که روبروی خودم ایستاده ام

زل می زنم دوباره به سمت دری که نیست .....

سیدمهدی نژادهاشمی


 
گزارشی از انجمن ادبی عارف بجنوردی تهیه شده توسط روزنامه خراسان شمالی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱   کلمات کلیدی: انجمن ادبی عارف بجنوردی روزنامه خراسان شمالی ،http://wwwkhorasannewscom/newsaspx?8 17469 n06

  

   
   

ساعتی در انجمن ادبی عارف بجنوردی  وقتی شعر کلاسیک دوباره نفس می کشد! صفحه N06 ادب و هنر (شمالی) ، شماره سریال 17469 ، تاریخ انتشار 881101

مرتضوی - انجمن های ادبی به عنوان مراکزی برای تبادل افکار واندیشه ها و نقد آثار تاثیر به سزایی در رشد و تعالی شعر شاعران شهرستان ها و به تبع آن کشور دارد بنابراین وجود انجمن ادبی در هر شهرستان و استان امری ضروری به نظر می رسد. انجمن ادبی عارف بجنوردی نیز از انجمن های قدیمی این شهرستان است که مدتی است پس از وقفه ای چندین ساله با پی گیری جمعی از ادب دوستان و همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی پا گرفته و مامنی برای علاقه مندان به شعر و ادب فارسی شده است تا پس از سال ها سردرگمی ساعاتی را در کنار یکدیگر به خواندن اشعار خود بپردازند و با نقد اشعارشان به رشد و تعالی برسند. این انجمن که شاعران کلاسیک سرا را در خود جای داده است سه شنبه هر هفته در سالن جلسات مجتمع فرهنگی و هنری گلشن برپا می شود. در فرصتی که دست داد به یکی از جلسات این انجمن رفتم تا از نزدیک با شاعران و فضای انجمن آشنا شوم هرچند که در این جلسه به دلیل هم زمان شدن برگزاری شب شعر در شیروان و آزمون های پایان ترم دانشجویان تعداد افراد به تعداد انگشتان دست می رسید اما حضور افراد علاقه مند در این جلسه که مکان و زمانی را برای نقد سروده های خود یافته بودند بیانگر این بود که این انجمن در مدت کوتاه فعالیت خود توانسته است به خوبی جایگاه خود را در بین شاعران و علاقه مندان پیدا کند. در ابتدا عباس جوینی که سال ها دستی در شعر دارد دوبیتی زیر را قرائت کرد.

گفتند اهل خرد بارها

مکن عقل خود بهر نفست رها

به راه خدا عقل در کار گیر

که گردد تو را بر بهشت رهنما

ناهید یزدانی از دیگر اعضای جوان و دانشجویی بود که غزلی با عنوان «سبز جادو» را خواند؛

از چشم هایم پاک کن جادوی دریا را

تا دست هایم حس کند گیسوی دریا را

تکرار کن تا بر تپش افتد نفس هایم

این جا دو چشم سبز، آن بانوی دریا را

اینک خطوط مبهم و تاریک می بینم

اینک نه این جا هر کجا آن سوی دریا را

همراه شو رازی بگو ای التهاب شب

تا ساعتی بینیم ما ابروی دریا را

افتاده است بر برکه ام این سایه دریا

من خوانده ام در آخر هم آهوی دریا را

امشب غبار از ساحل دریا می آمد

اینک تو نادی سرگذار زانوی دریا را

پس از قرائت شعر، هر یک از اعضای انجمن سعی می کردند این شاعر جوان را با نقد درست و سازنده هدایت کنند. استفاده از کلمات مشابه به کرات هم چون اینک، این جا به دلیل کمبود هجا از ضعف ها و اشکالات موجود در شعر این شاعر بود که توسط یکی از اعضا بیان شد. هم چنین آن ها گسترش دامنه لغات شاعر را خواستار شدند چرا که به اعتقاد آن ها نخستین نگاه یک منتقد به شعر نگاه ساختاری است و استفاده از این کلمات در شعر توسط شاعر بیانگر آماتور و تازه کار بودن شاعر از نظر منتقد خواهد بود. هم چنین در نظر اعضا استفاده از کلماتی هم چون «بینم» در مصرع «اینک خطوط مبهم و تاریک را بینم» موجب می شود تا شعر به سده های گذشته برگردد و از تازگی آن بکاهد. نوع قرائت شعر نیز از نکاتی بود که از نظر اعضا دور نماند چرا که به اعتقاد آن ها قرائت درست و شیوای شعر تاثیرگذاری بیشتر و بهتری بر مخاطب خواهد داشت. آموزش قافیه و عروض به اعضا از دیگر مواردی بود که توسط اعضا بیان شد تا از این به بعد شاعران با مشکلات کمتر و راحت تر به سرودن اشعار بپردازند.«سید مهدی نژادهاشمی» متخلص به «م-شوریده» از دیگر شاعرانی بود که با قرار دادن اشعار خود در سایت های مختلف ادبی از جمله شعر نو تا حدودی زمینه را برای نقد اشعار و رشد و تعالی خود فراهم کرده بود در این جلسه شعری را درباره «امام زمان» قرائت کرد:

دلم گرفته در این مستطیل تنهایی

فسیل گشته دلم پس چرا نمی آیی

تو رفته ای و ببین چشم من سیاهی رفت

تویی که گرمی رگ های قلب شیدایی

جواب دلهره هایم نمی توانم داد

چرا که پاسخ اشکم نداشت گیرایی

هوای بال و پری بر سرم نمی آید

ندیده چشم ترم خواب خوش و رویایی

تمام عمر نوشتم و خط من بد بود

میان دفتر شعرم تو خط خوانایی

تو از جزیره سبزی و یا که دریایی

بیا به ساحل خشکم تویی که زیبایی

دلم گرفته تو را در برم نمی بینم

بیا که باور زیبای صبح فردایی

«بهین» از دیگر افرادی بود که برای نخستین بار در این جلسه حضور پیدا کرده و علاقه مند بود تا از این طریق بیشتر با دنیای شعر و شاعری آشنا شود

بی تو من طرحی ز بی سامانی ام

امتدادی تلخ از ویرانی ام

در هجوم لحظه ها گم می شوم

هم چون موجی در شبی توفانی ام

چون غزال خسته در صحرای دور

با نگاهت غرق سرگردانی ام

با تو ای مهتاب پیدا می شوم

بی توام در عمق شب پنهانی ام

بی تو پاییزی است هر فصل دلم

حاصل یک عمر بی بارانی ام

با تو اما ای همیشه سبز سبز

از خدا پر می شوم عرفانی ام

جلسه با یک طنز اجتماعی در قالب سفر ناصرالدین شاه به بجنورد و دیدن مسائل و مشکلات شهر توسط «احسان سیدی زاده» به پایان رسید اما نکته قابل تامل حضور نداشتن مسئول انجمن ادبی در جلسه بود بنابراین مجبور شدم برای پاسخ سوالاتم با او تماس بگیرم زمانی که متوجه شدم 3 ماه است که استعفای خود را اعلام کرده است با رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بجنورد تماس گرفتم.«رضا رضایی» گفت: هنوز منتظر بازگشت «قاسم مهرنیا» هستیم و جانشینی نیز برای او انتخاب نکرده ایم.وی در پاسخ به سوال ما مبنی بر این که هدف از فعالیت دوباره انجمن چه بود اظهار داشت: هدف اصلی ما ساختارسازی و هویت دادن به انجمن هایی بود که دست و پا شکسته فعالیت می کردند و فضایی نداشتند.وی گفت: بر این اساس طبق یک برنامه ریزی مدون یک روز در هفته را به انجمن های موجود اختصاص دادیم تا جلسات خود را در سالن جلسات مجتمع گلشن برگزار کنند.«رضایی» با اشاره به این که جایگاه شعر کلاسیک در انجمن ها خالی بود اظهار داشت: انجمن ادبی عارف دوباره پا گرفت و در این مدت کوتاه سیر صعودی نیز داشت.وی افزود: دعوت از اعضا به عهده خود هیئت امنای انجمن گذاشته و برنامه های متفاوتی هم چون شب شعر، نقد و بررسی اشعار در آن دیده شده است.وی بیان می کند: در کنار پیشکسوتان، استقبال جوانان نیز از حوزه شعر کلاسیک خوب بوده است به گونه ای که دانشجویان نیز در این جلسات حضور چشم گیری دارند.وی گفت: اگر به تعداد اعضای انجمن افزوده شود اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی یک سری امکانات و تسهیلات را برای انجمن ها در نظر می گیرد.وی خاطرنشان کرد: این آمادگی نیز وجود دارد که به این انجمن ها مجوزموسسات تک منظوره بدهیم.

 

تیترهای ادب و هنر (شمالی)

 نصب مجسمه های بومی در میادین شهری بیانگر هویت و فرهنگ آن منطقه است

 تضمین 1

  بر بال خیال

















 
چرا در موج سحر آمیز می رقصی شعری از حاج آقای داراب
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: چرا در موج سحر آمیز می رقصی

 

چرا در موج سحر آمیز مثل باد می رقصی

به روی شانه ی تقدیر بی امداد می رقصی

چرا در کوچه های چشم هر بیگانه می روئی

و یا در کفش پای کور مادر زاد می رقصی

چراغ بیستون بی روح ماند و عشق پرپر شد

تو از شیرین سخن ریزی پی فرهاد می رقصی

شابنگه گله های باد بر دیوار بنوشتند

مقیم خانه ی زنجیر و آزاد می رقصی

اگر تصویر در آئینه دودی ها نمی رقصد

تو خود در تار و پود دام هر صیاد می رقصی

(مریدا) قصه  می پاشی و من مردانه می خوانم

توهم با این غزل تا شهر غم آباد می رقصی

 

شعری از حاج آقای داراب

 

 


 
شعری از افسانه رضا زاده(زیبایی چشمان دریایش )
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: زیبایی چشمان دریایش

 

زیبای چشمان دریا ییش

هی لحظه لحظه خشک تر می شد

غم ها همیشه مثل هم هستند

هی شعله ورتر شعله ور می شد

چیزی نبود بینمان غیر از

یک آشنایی دو سه ساله

آن هم شبیه ماهی مرده

یک ماهی بوگند بی باله

تا اطلاع ثانوی اینجا

باران نخواهد زد خبر داغ است

هرچند در این شعر یک شاعر

در انتظار رو حسرت با غ است

اصلن به من چه غنچه هامان را

بلبل ببوید سگ ببوید یا...

یک اتفاق افتاده در این شهر

این شهر خوب و ظاهرا" آرام

گم شد دوچشم یک نفر دیشب

بی آبرو شد ترکه ی بادم

تصویر در قاب دیواری

مرموز تر از خنده ی روح است

این را تمام شهر می دانند

که غصه ی من قد یک کوه است

حالا مرا یک کم نوازش کن

این رو به آن رویم بگردان تا...

شکلک برایم دربیاور باز

یک کم مرا- یک کم بخندان تا...

 

 

شعری از افسانه رضا زاده

 

 

 


 
شعری از منیژه درتومیان
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی: درد این است

 

خانم منیژه درتومیان شاعره دردآشنای بجنوردی 

 درد این است .. این که با دستت ، دور قلب خودت قفس بتنی

روزها هی بیاید و برود ، نتوانی ز غصه دم بزنی

هر که را دوست داشتی برود ، تو بمانی و روزهای محال

سال ها در سکوت و تنهایی ، زنده باشی به جرم بی کفنی

ناگهان ظهر داغ تابستان ، حس کنی مثل بید می لرزی

حس کنی میل خودکشی داری ، تا از این روزگار دل بکنی

درد این است .. این که هر لحظه ، مثل دلتنگی اذان غروب

در دلت دسته دسته سر برسد ، دسته های عزا و سینه زنی

عقربکهای ساعت مچی ات، هی بدون هدف جلو برود

تو به یک رهگذر سلام کنی .. او ولی ..نه سلام و نه سخنی !!

حس کنی مانده ای تک و تنها ، بین بت های سنگی و رنگی

هی بگویی کجاست ابراهیم ؟ هی بنالی کجاست بت شکنی ؟

*

درد این است .. این که در اینجا .. شهر لبریز مرد سالاری !

زیر بارانی از مصیبت ها .. تو خودت هستی و خودت ... تو ..زنی

 

 


 
بی تو شعر ی از خانم بهرخ بهین
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی: بی تو

بی تو من طرحی ز بی سامانیم

امتداد تلخ از ویرانیم

درهجوم لحظه ها گم می شوم

همچو موجی در شبی طوفانیم

چون غزالی خسته در صحرای دور

بی نگاهت غرق سرگردانیم

با توی مهتاب پیدا می شوم

بی تو آن در عمق شب پنهانیم

بی تو پاییزی است هر فصل دلم

حاصل یک عمر بی بارانیم

باتو اما ای همیشه سبز سبز

از خدا پر می شوم عرفانیم

بهرخ بهین


 
جادوی دریا از ناهید یزدانی
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی:

از چشم هایم پاک کن جادوی دریارا

تادست هایم حس کند گسیوی دریا را

تکرار کن تا پر تپش باشدنفس هایم

این جا دو چشم سبز آن جادوی دریا را

بی شک  خطوط مبهم و تاریک می بینم

اینک  نه اینجا هرکجا آن سوی دریا را

همراه شو رازی بگو ای التهاب شب

تا ساعتی بینیم ما ابروی دریا را

بر بی کران افتاده است این سایه دریا

من خوانده ام در آخرین ....آهوی دریا را

امشب غبار از ساحل دریا می آمد

اینک تو نادی سرگذار زانوی دریا را

ناهید یزدانی

 

 


 
سیاحتی ملوکانه در اطراف بجنورد با جناب سیدی زاده ی عزیز
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢   کلمات کلیدی: سیاحتی ملوکانه ،فرودگاه بجنورد - آبرسانی ،مشکلات بجنورد

درروزماضی ازفرازکوه «دوبرار» بجنوردرا،نظاره کردیم وامروزمیل ملوکانه براین بود که سیری دردرون این بلده داشته باشیم .گوش به ندای یکی ازچاکران   داشتیم ودراندرونی عمارت سردارمفخم ، گام های ملوکانه رابرزمین پس وپیش می کردیم که ازرخوت وسستی بیرون آئیم وهم برای کاستن چربی دورشکم مفید،که ناگهان ازوسیله ای که برروی میزبودصدای ویژویژی برخاست وشروع به حرکت کرد.ترس برمان داشت ویک آن ازابهت سلطانیم کاسته شدکه جوانکی به سوی آن شیرجه رفت وباگفتن الو ...الو...پاسخ کسی را داد.

پس ازمدتی فرمود:شاهنشاهادردارالشورای منتظرشماهستند.

باغضب براونگاهی انداختم وگفتم ادب راازبی ادبان نیاموختی که ماراشاهنشاهاخطاب کردی ؟مارابااین ابهت ،یال وکوپال بایدچنین خطاب کنی :اعلیحضرت قوی شوکت خسروصاحبقران شاهنشاه جم جاه شهریارتاجدارعادل، السلطان ابن سلطان ابن السطان والخاقان بن الخاقان الخاقان قاجارخلدالله ملکه الی الابد.

جوانک تعظیمی عرض کردوخنده ای تحویل دادنه چندان بلندوگفت: ترس برمان داشت که داستان آن کاروانسرااتفاق بیفتدکه شبانه کوبه برآن کوبیده بودیدکه صاحب کاروانسراگفته بود:بیرون درکیست؟یکی ازخدمه جواب داده بود: اعلیحضرت قوی شوکت خسروصاحبقران شاهنشاه جم جاه شهریارتاجدارعادل السلطان ... که کاروانسرادار،فریادبرآورده بود:برای این همه آدم جای نداریم.

تعجب کردیم که جوانک تاریخ ماراخوانده است ازاوسئوال کردم این ویژویژکن چه بود؟گفت :تلفن همراه است ،نسل پیشرفته ای ازتیلفون های هندلی عصرودوران شماست که مخترعان سدهای زیادی راپشت سرگذاشتندتاچنین وسیله ای ساخته اند. ویژویژآن« ویبره »نام داردواگردرجیب باشدبخشی ازبدن رامی لرزاندکه متوجه زنگ شویدوقتی دیگرنمی خواهیدصدایش رابشنوید.

وقتی متوجه شدخوش خوشانمان آمدازتیلفون داخل عمارت، زنگی زدوصدای چهچه درفضاپیچیدوقطع کردوتکمه ای فشردکه ویژویژکنان راه افتاد.چون خنده مارادیدجری شدوسئوال کرد: بااین همه اسم وفامیل که داریدچگونه می شودازسدنام های شماگذشت تابه شمارسید؟چون غضب سلطانی مارادیدگفت:برای سیردرشهرمنتظرقدوم ملوکانه شماالسلطان ابن السلطان ابن السلطان ...تابه آخراسم مارسیدسوارموتورتپ تپه شده وراهی دارالشوری شدیم .

تیمورخان محمدی ، معین الشورای رادراتاقش به عادت همیشگی خندان وبشاش ، درحال خواندن ده هانامه همزمان بادوچشم دیدیم که تامارادیدبه «حسین» نامی که ازچهره اش ،نیکی تپق می کشیداشاره کردکه برویم ومادام«آرمان» را به رتق وفتق امور،توضیحاتی درموردچندنامه وکسانی که ممکن است بیایند سفارش نمود.

معین الشوری که گاه بادردست داشتن فرمان موتورتپ تپه دراین شهربی فرماندار، فرماندارکالسکه دودی وگاه بادردست گرفتن دوربین عکاسی ، عکاس باشی خاصه دارالشوری می شودومدام ازنداشتن شهرداردربلدیه می نالدراهنمای خوبی است .معین الشوری دریوم گذشته نیزبرفرازکوه«دوبرار»راجع به تنگناهاوچشم اندازهای آینده باکشیدن آه های سوزان که گویی ازجگرزلیخابرخاسته  بسی سخن هابرزبان راند.   

ازاوخواستیم چون ماشب براین بلده نزول اجلال کرده بودیم مارابه ورودی شهرکه ازشهرهای شمالی وطهران خودمان مسافران می آیندببردوازآن جابه سیردربجنوردطی طریق کنیم .

چشمانمان رابستیم تادوباره دربرگشت همین مسیررانبینیم که خاطره ملوکانه مکدرنشودکه ماسلاطین به دوباره دیدن شیئی رنجه شویم وعلت اختیارکردن نسوان متعددنیزبرهمین خاطربوده است.

باصدای معین الشوری کثرالله امثاله ومحاسنه که گفت :«این جاورودی شهراست وازاین نقطه به سوی دارالشوری یااگراراده تان برگیردبه سوی عمارت مفخم رهسپارخواهیم شد»،چشمانمان راگشودیم وهرچه دیدیم کالسکه های آبی یاموتورتپ تپه های قرمزکوچک مملوازمیوه وثمرات گوناگون اشجاربود که درجواریکی ازآن هامردی وسیله ای دردست گرفته بودونام ان میوه ها ونرخ فریادهمی کردی :گلابی چینی ، پرتقال تامسون ، کیوی و...که نام این آخری رانشنیده بودیم چیزی بودشبیه تخم مرغ به غایت قهوه ای که وقتی ازمعین الشوری نام آن وخواصش راسئوال کردیم گفت :«دودهه ای بیش نیست که این میوه دراین بلادبه فروش می رسدوبرخی به شوخی آن راتخم مرغ موکت شده می گویند».اگردیشب موکت رانمی شناختیم فهمش برایمان مشکل بودوازخواصش گفت که اراده کردیم امروزدراندرونی عمارت، مزه اش کنیم  .

گویارعیت این بلده دربرابربیماری هابسیارمقاوم هستندچراکه رفتگران سخت مشغول کاربودندوباجاروب های دسته بلند،خاک هاراازمیان خیابان روبیده وبه کنارمی راندندوگردوغبارزیادی برروی میوه هامی نشست وفروشندگان نیزگویابه این امرعادت داشتندوچیزی برزبان نمی راندندکه مبادادل آن ها اوبیازارند.قال آسمان خراش های شهر،المیکروب هذالمیوه ها، الملقابلنا کمثل برج الکبیر.خداوند برساکنان این بلده رحم کناد . 

یکی ازشوفرفروشنده های کالسکه آبی را که نوشنده چای داغ بانبات بودوچیزی راباته استکان درنعلبکی می سائیدخواستیم که به حضورشرفیاب شود ازاودرموردوضعیت کاسبی سئوال واستنطاق کردیم. اوکه مارابالباس سلطانی نظاره کرد،دستی بابزاق دهان خیس کردوبرموهاکشیدوباچشمانش که یکی راست رامی نگریست ودیگرچشم چپ را گفت :دوربین مخفیه؟

معین الشوری با لهجه ای به اوفهماندکه فقط به سئوال پاسخ دهد.شوفرفروشنده گفت :هواخوب باشد،کاسبی خوب است وسردباشدکمی عیش ماناتمام .

پرسیدیم درممالک یوروپ که بودیم هیچ کس جزدرحجره حق کاسبی نداشت شماچه آسوده راه مردم بسته ایدونیمی ازخیابان راسدکرده اید؟

گفت :گاه گاهی ازبلدیه مامورانی باغضب وتحکم سراغمان می آیندبرای همین ازما،همیشه یک نفرچون قراولان چشم برچپ وراست می دوزدکه چون سررسیدندفریادزند:«آمدند...آمدند...آمدند» برای دقایقی فراربرقرارترجیح دهیم وچنان محومی شویم که انگارنه ماازمادرزاده شده ایم نه این ابوطیاره هاازکمپانی بیرون آمده .سینه سپرکردوگفت :«اما این گروه اگرباما دربیفتند خیلی نامردند ولی ماباهرکس دربیفتیم خیلی باحالیم »وخنده ای کریه سردادکه انداممان لرزیدوبه معین الشوری امرکردیم درراپورتی(1) که به رئیس بلدیه می نویسدتاکیدکندکه این شوفرفروشنده هاراکه چنین باماموران زحمت کش بلدیه به خصوص سدشکنان سخن می گویند درمقابل کاروانسرای سردار- دیشب شنیدم به ویرانه مبدل شده  - به فلک  ببندندودرچشم برهم زنی خشم ملوکانه براین قرارگرفت که فرمان دهیم امثالهورابه درک واصل کنیم تانسوانشان بی شوی بمانند.

نمره ثانی ،شوفری جوان به حضورخواستیم .اونیزسخنانی یاوه گفت وانگارتابه حال به گیرسدشکنان نیفتاده بودکلی اراجیف گفتن،فیلسوفانه چون کانت آن اندیشمندآلمانی پاسخ داد:«من وانتی هستم ،پس هستم».اورانیزازخودرانده که جوانی بس وقیح بودوانگارفرق بین شیرازه کتاب و فالوده شیرازی را نمی دانست که چنین باماکه ظل ا...هستیم سخن می گفت .وقتی شنیدکه برای اونیزحکم شدیدوغلیظی صادرکرده ایم گفت :قلوه عالم، این ره که تومی روی به دست اندازه واگرهم  خیلی خوش شانس باشی به ترکستان ، تازه اگرویزابدهندوبرای کریسمس جا، رزرونکرده باشند.جوانک وقیح دادزد:هررررررررری ایرینگ خوش ده (2)دراندرون خودگفتیم :حالیه که چنین است فرداچه خواهدشد؟خدابه مارحم کناد

ادامه خواهدداشت ...


 
راه چاره می بایست ریشه ای باشد - حکایتی کوتاه گردآوری از مرضیه کمالیان
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی: نجات

روزی مردی کنار رودخانه ای بود ؛ یکدفعه دید یکنفر در آب در حال غرق شدن شدن است ؛ پرید و او را نجات داد ؛ و مجددا دید 2 نفر درون آب افتادند و در حال غرق شدن هستند و پرید ونجات داد و همینطور ادامه داد تا دید نفرات در حال غرق شدن مرتب اضافه می شوند ولی.... دیگر رمقی نداشت برای نجات و دراز کشید در کنار رودخانه و یکدفعه دید ؛ یک دیوانه با لای پل ایستاده و مردم را به رودخانه پرت میکند و با خود گفت : کاش در زمانی که توان داشتم و در مرحله دوم  و سوم بدنبال علت بودم  ومی رفتم و جلوی این دیوانه را میگرفتم ؛ قبل از اینکه این همه آدم را غرق کند .

شاید این مسئله در زندگی امان به اشکال مختلف پیش آمده باشد ؛ اینطور نیست ؟

 


 
حکایتی کوتاه گردآوری شده توسط خانم مرضیه سایت خلوتکده
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی: صاحبدل

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر کس از شما که مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
کسى برنخاست. گفت :
حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
باز کسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !


 
زمین خوردم به پایت تکیه گاهم می شوی آیا.... عزلی از م- شوریده
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی: م- شوریده (سید مهدی نژادهاشمی ) ،غزلی از نژادهاشمی

خرابت می شوم امشب نگاهم می شوی آیا ...

زمین خوردم برایت تکیه گاهم می شوی آیا...

*

سرم بر سنگ این دوران نشاید خورد بی مشکل

تویی مشکل و تنها اشتباهم می شوی آیا...

*

نه امضایی -نه مُهری- بی سوادم کوچه بازاری

برایم دین و ایمانی گواهم می شوی آیا....

*

به دنبالت کشاندی دل بریدم از جهانی دل

شدم آواره ای بی کس پناهم می شوی آیا...

*

نشستم در کنارت من  به حکمت سر نهادم دل

ندارم برگه ای پنهان تو شاهم می شوی آیا ...

*

سیاهی رفت چشمانم جهان را تار می بینم

در این شبهای وحشتناک - ماهم می شوی آیا...

*

نه مهتابی نه رویایی گمانم خواب می بینم

در این کابوس شب - فانوس راهم می شوی آیا....

*

دلم سنگین و پر غم شد لبم خشکید از تکرار

تویی احساس باران- اشک و آهم می شوی آیا....

*

به پاس دوستم داری کنارت بوده ام یک عمر 

به پای دوستت دارم گواهم می شوی آیا

*

م- شوریده (سید مهدی نژادهاشمی )


 
آثار اعضا- سید احسان سیدی زاده/نژادهاشمی
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی: سید احسان سیدی زاده بجنورد عارف

حاج داراب بدخشان

انجمن ادبی  عارف بجنوردی هرسه شنبه ساعت ۵درطبقه فوقانی تالارگلشن بجنوردتشکیل می شودیکی ازکسانی که همیشه دراین جلسه حضوردارندآقای حاج داراب بدخشان است که کتاب «یوسفی شده درچاه»ایشان رااگربخوانیدمتوجه می شویدکه باسن بالایی که دارندچقدرجوان می اندیشند.به کاربردن واژه های نوومضامین زیبادرتخصص اآقای داراب است  است .مصاحبه ای کرده م بااین حاجی صاحبدل بدون حضورخودشان بانگاهی به کتاب «یوسفی شده درچاه»شبیه مصاحبه ای که باخانم راسخ داشتم .یادآوری کنم که حاج آقای بدخشان ازمداحان باسواداستان هستندواردات خاصی به ائمه اطهاردارند

سئوال :اگرمولاعلی راببینیدبه اوچه می گوئید؟

 

جواب:من مریدم ، به ولایت ،دل وجان باخته ام  تا، رسی درصف محشرتوبه دادم مولا 

سئوال :چراباگذشت 1400سال هنوزعشق به حضرت علی وخاندانش دردل هاشعله وراست؟

جواب:چراغ محفل عشاق اوهمان شمعی است     که هرچه بادبتازدبه نورمی آید

سئوال :آیاهدف ابن ملجم تنها شهیدکردن مولابود؟

جواب:تنهاعلی نبود«مریدا»که کشته شد   شایدتمام عالم امکان زپافتاد

سئوال :ارادت شمابه مولاعلی (ع)تاچه اندازه است ؟

جواب:من «مرید»ستم وشاکربه خدای دوجهان   عشق ، خاک قدم حیدرکرارم کرد

سئوال :شیعیان درحال حاضرچگونه اند؟

جواب:هنوزغربت تنهایی علی درماست    سکوت حنجره درنبض چاه می لرزد

سئوال :اوضاع واحوال زمانه راچگونه می بینید؟

جواب:چرخ ازکثرت عصیان ، همه جا، سنگ ستم    عجبابرسرماازهمه سومی ریزد

سئوال :چراچنین شد؟

جواب :عروس کوکب اقبال گشت خواب آلود    زمانه فتنه گری را،زسر،دوباره گرفت

سئوال :برای خلاصی ازاین وضعیت چه بایدکرد؟

جواب:خواهی اگرزدامن رویا رهاشوی    تالاله های دامن صحرا توهم بیا

سئوال :اگروضعیت روزگاروجهان ازاین بدترشودچه بایدکرد؟

جواب:درمسلخی که اخترامیدمی کشند    دستی برآروباش به فکرمزارخویش

سئوال :حاج آقای داراب ماراپریشان کردید

جواب:زخشم ریزش آوارلحظه های غریب    حضورشاعرآشفته راتحمل کن

سئوال :همیشه درجمع عرفا، حضورداشتیداین محافل چه حال وصفایی دارند؟

جواب:دربزم جام دستان یک عالمی صفابود   این حال واین حلاوت درهیچ محفلی نیست

سئوال:چطورشداهل خانقاه وجمع عرفاشدید؟

جواب:همت پیربنازم که به یک جرعه می   ساکن میکده وخانه ی خمارم کرد

سئوال :عرفاودراویش، چراتخلص خودرا«فقیر»انتخاب می کنند؟

جواب: ماراگدایی درشاهنشه نجف     بهترزتاج ومسندوافسرنوشته اند

سئوال :جایگاه عرفا دربین مردم کجاست؟

جواب:دررتبه سالکان طریقت به کلک وحی   ازدیگران فراتروبرترنوشته اند

سئوال :یک سئوال خصوصی، ازچه عطری استفاده می کنید؟

جواب:شکوه زمزمه ی آبشارعاطفه کو   کجاست بوی دلاویزعطریاس صفا؟

سئوال :یک سئوال خصوصی تر، باازدست دادن همسرتان درسال های اخیر، زندگی چگونه است ؟

جواب:ازچشم کلبه ی گلی ام ، ماه رفت ومن      حالم به بدکشیدوبهترنمی شوم

سئوال :شماپدرشهیدهستیدنظرتان راجع به شهادتش چیست؟

جواب:گرنمی رفت به قاموس ظفرجسم شهید     نبض این خطه به دست دگران می افتاد

سئوال :یک مقایسه بین مقام شهیدوآفتاب؟

جواب:آری «مرید»نبض بلندای آفتاب    درپای سایه سارشهیدان خمیدنی است

سئوال :غزل، مثنوِی،قصیده کدام رامی پسندید؟

جواب:اگراجازه دهی درغزل شوم جاری    مرورمی کنم ومی شوم غزل خوانت

سئوال :شمابیشتراشعارخودتان رادرحافظه داریدبرای مسائل دیگرهم حافظه یاری می کند؟

جواب:درکوچه های عاطفه یک درس ساده را   صدبارخوانده ام ولی ازبرنمی شوم

سئوال : تحقیق وجستجودرادبیات کهن ایران ازسوی نسل جوان راچگونه می بینید؟

جواب:ای وای ماکه کشتی تحقیق مان شکست     دریافروکشید، سراب وکویرشد

سئوال :چه انتظاری ازخوانندگان کتابتان به نام «یوسفی شدم درچاه» دارید؟

جواب:آه ای اهل قلم تفسیرشعرم باشماست     تک نوازم ازنوای آتشین افتاده ام

سئوال :اکرشماخبرنگاربودیدازحاج داراب بدخشان چه می پرسیدید؟

جواب:درتمام روزگاران کس نپرسیداز«مرید»    گفتن هرداستان درقالب اشعارچیست؟

سئوال :پس من می پرسم دلیل گفتن هرداستان درقالب اشعارچیست ؟

جواب:این جاست آن حکایت باریکترزموی     برچشمه ی نشسته ، ثناگرنمی شوم

سئوال :اگربخواهیدخلاصه کتاب«یوسفی شده درچاه»رادریک بیت بگوئیدچه سخنی دارید؟

جواب:دراین چکامه چکیدآنچه ازکلام «مرید»    حدیث عشق خدابودوترک جان درراه

سئوال :سالیان سال باهم درمحافل ادبی بودیم نظرتان راجع به من چیست ؟

جواب:سخت است قصه های من وداستان تو    پس من دراین معامله داورنمی شوم

سئوال :بازهم حاضریددرمصاحبه ای شرکت کنید؟

جواب:من آن چه گفته ام تونوشتی وخط زدی    حاضردراین مصاحبه دیگرنمی شوم

سیدی زاده

اما غزل

به مقصد می رسانی با نگاهی نابلدها را

به من فرصت بده یکباردیگر می شودها را

شبیه رود در راهم به سمت سینه ی دریا

به تو دل داده ام تا بشکند موج تو سد ها را

اگر یک شمع روشن کرده ام با نیّت ِ رویت

خوشم افزون کند صدآینه مهرت ، عدد ها را

جمال خوب رویان عاشقم کرده است مجنون وار

بگیر از سینه ی  صحرا شبی احوال بد ها را

اگر اسفندی ام آخر،! بهارت دلخوشم کرده است

یقینن می تکانی گرد و خاک ِ این نمد ها را

نماز واجبی برگردنم مانده است از عشقت

نزن برسینه ی تنگم عذاب ِ دست رد ها را

شبی با دامن احساس خود از عطر بابونه

پُرم کن تا بهارانت بیاراید سبد ها را

سید مهدی نژادهاشمی 


 
شعر مادر : آورده ام دوباره به چشمان تو یقین
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی: شعری از سید مهدی نژادهاشمی عارف بجنورد ،آورده /چشم /یقین ،الماس خوش تراش /آفرین ،شعر روز مارد

 

وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود

بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود


 

زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک

انگار  پای عقربه زنجیر می شود

*

 

اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد

گویی کویر دیده و تبخیر می شود

*

 

در لابه لای لرزش حیران  سایه ها 

بد جور رنگ  فاصله تفسیر می شود

*

 

من اشک می شوم و تو هم آه می شوی

با اشک و آه خانه نفس گیر می شود

*

 

در عصر دود و صنعت پر ادعای شهر  

ابراز عشق باعث تحقیر می شود

*

 

در امتداد جاده ی بی رحم زندگی

عاشق کشی چو درد فراگیر می شود  

*

 

ای بی خبر- از این شب پر التهاب من

وقتی که مرگ یک شبه تقدیر می شود

*

 

من می روم و زیر لحد خاک می خورم

بی شک برای بوسه کمی  دیر می شود

م- شوریده (سید مهدی نژادهاشمی )

انقدر راه نرودور برم می ترسم
چند روزی ست که از پشت سرم می ترسم
مثل شاهی که به فرزند خودش بدبین است
من از اقدام به قتل پسرم می ترسم
طاقتم تاب شده راه سفر مانده و از ....
بارسنگین ِ به روی کمرم می ترسم
روز و شب کنج قفس بودم و عادت کردم
اینک از اینکه دوباره بپرم می ترسم
در دل هول و بلا مانده ام اینک چه کنم ..!؟
به خداوند که از خیر و شرم می ترسم
آتش افتاده به جان ِ تن ِ گندمزارم
فرصتی نیست واز خشک و ترم می ترسم
آتش افتاده به این مزرعه و تنها از
آن زمانی که نماند اثرم می ترسم
انقدر راه نرو دورو برم می دانی...
از بلایی که بیاید به سرم می ترسم
سید مهدی نژادهاشمی

 

 سهم من از زمانه بجز تُنگ ِ تنگ نیست
دنیا برای ماهی ِ قرمز ، قشنگ نیست
فهمیده ام که ساحل چشمان تو بجز ...
جایی برای کشتن ِ صدها نهنگ نیست
مثل ِ گلادیاتور ِ از پیش باخته ....
حتا قمار بر سَرِ جانم ، قشنگ نیست

سنگی است در نگاه تو آماده و بجز
در انتظار رد شدن ِ پای لنگ نیست
بالا که می روی به من اینگونه زل نزن ...!
دنیا به غیر ِ بازی الاکلنگ نیست
نبضم فقط برای تو بی نظم می زند
گنجشک را که طاقت ِ قلاب سنگ نیست ...!
بردار از ضمیر خودآگاه چشم هات
سنگی که خُرد کرده دلی را که سنگ نیست
بنشین کنار من نفسی را که گفته اند:...
درکار خیر حاجت ِ قدری درنگ نیست
سید مهدی نژاد هاشمی

 

 
آورده ام دوباره به چشمان تو یقین
الماسِ خوش تراش ِ خداوند آفرین
وقتی تو را به چشم خودش دید ناگهان ...
خورشید پیش پای تو افتاد بر زمین
افسانه نیست حضرت مادر یقین کنید ...
پهن است زیر هر قدمش جنت ِبرین
گل داده است وقت مناجات چهراش ...
از صوت ِ ناب و قدسی ِ یا رب العالمین
بی شک که قلب آیینه ها بی قرار ِاوست ...
تا می دمد نجابت ِ این چهره ی متین
حی ِ علی البهشت و به آغوش ماهتاب...
انگشتراست عالم و مادر شده نگین
من ماندم و خجالت این شعر ِ مختصر...
تنگ آمده است قافیه پیش تو بهترین
دل می دهم به هُرم تو بگذارد آفتاب ...
آخر به روی شانه ی من لحظه ای جبین
جغرافیای این غزلم بازوان ِ توست
ای کاش تنگ تر شود این مرزو سرزمین ..
سید مهدی نژادهاشمی

 


 
آثار اعضاء ترانه رضا بهشتی
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی: ترانه رضا بهشتی بجنورد عارف

ترانه ای از رضا بهشتی :

 

گفتی غروب پاییز باد منو میاره

من اون غروب و می خوام واسم مثل بهاره

تا کی باید بشینم به انتظار پاییز

منتظرت بمونم غروبای غم انگیز

دلهره دارم اگه نیای -چی می یاد سرم

آخر با طعنه میگن عشقتو چند می خرم

میگم نگین حسودا

عشق که فروختنی نیست

شما عاشق نبودین با چش که دیدنی نیست

اما گذاشتی رفتی

تنهای تنها موندم

پای عشق نشستم

واست ترانه خوندم

بازم بیا کنارم مثل همون قدیما

حتی اگه نمیشه تو خواب بیا تو رویا

دلم دوباره امشب هوای تو سرش زد

سربه هواست دل من

هرچی که هست خوب یابد

یه جورایی میترسم

ازاینکه بی تو باشم

نمیشه تو نباشی به  یاد تو نباشم

رضا بهشتی

 


 
انجمن ادبی عارف خراسان شمالی بجنورد
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦   کلمات کلیدی: انجمن عارف بجنورد ،انجمن عارف بجنورد ،انجمن عارف خراسان شمالی

همشهریان و هم استانی های عزیز

شعرای گرامی

انجمن  ادبی شعر عارف بجنوردی

سه شنبه هر هفته ساعت 30/16 در محل سالن گلشن برگزار می گردد


 
بی سبب زخم زبان بر جگرم نگذارید
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦   کلمات کلیدی: شعری از عباس جوینی ،غزلی از نژادهاشمی

 

بی سبب زخم زبان بر جگرم نگذارید

وقت و بی وقت فقط سر به سرم نگذارید

مثل قابیل نگردید به دور و بر من ...

داغ فرزند به دوش پدرم نگذارید

عرصه ی زندگی ام تنگ شده بدترازآن ...

لحظه ای نیست که پا روی پرم نگذارید

من که درجاذبه و دافعه تان می سوزم

هیزم تازه به چشمان ِ ترم نگذارید

می روم آخر از اینجا به خداوند قسم ...

اینقدر سنگ به راه سفرم نگذارید

کم شده طاقتم از بار ندانم کاری....

کوه را باز به روی کمرم نگذارید

دوست دارم بروم جمله ی کوتاهی نیست ......

کاشکی از دل خود بی خبرم نگذارید ....

سید مهدی نژ‍ادهاشمی

////////////////

ادیب نیست و خود به داند ادیب

کشد انتقامش زمان عنقریب

به هر خالی باقی وفا راه نیست

رود تا بیفتد به وضعی عجیب

شعری از حاج آقا جوینی